تبلیغات
پس از آتش بس - مطالب ابر فقر
 
درباره وبلاگ


پس از آتش بس، وبلاگ صفیه رضایی؛
کارشناسی ارشد علوم سیاسی ، نویسنده و روزنامه نگار است.

مدیر وبلاگ : صفیه رضایی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پس از آتش بس
وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 23 تیر 1395 :: نویسنده : صفیه رضایی

تضاد طبقاتی همیشه گونه هایی از تعارضات لایه ای میان افراد جامعه را رقم می زند. فرقی هم نمی کند که این تضاد طبقاتی در یک کشور توسعه یافته باشد یا یک کشور در حال توسعه؛ فقرا در کنار ثروتمندان تصویر ناموزون بی عدالتی را رقم می زنند؛ نمونه این تضاد طبقاتی هر سال با اعلام خط فقر بیشتر تداعی می شود. روشن ترین مثال به روز این تضاد نیز، در اعلام رقم های کلان فیش های حقوقی برخی از مسئولین نمود عینی پیدا کرده است. رقم هایی که مدتی است در اندازه و ابعاد گوناگون دست به دست در رسانه ها و جراید می چرخند. تا جایی که همگان منتظر هستند تا ببینند فردا فیش حقوقی فلان مسئول یا مدیر منتشر می شود یا خیر؟ در این میان معلوم نیست که چه کسی راست می گوید و حقوق پایین تر از مسئول دیگر را می گیرد یا بالاتر را؟ خواندن خطوط اخبار مربوط به رویداد فساد اقتصادی شاید چندان دیگر جالب نباشد بلکه میان خطوط این رویداد را خواندن مهم تر است. به عبارتی باید بدانیم که چگونه یک رویداد اقتصادی، ابعاد فرهنگی و اجتماعی و حتی سیاسی جامعه را در تیررس قرار می دهد.

 

مهم این است که بدانیم چرخه افشاگری حقوق های نجومی در دور تند افتاده و افکار عمومی جامعه را متاثر خواهد کرد. تاثیری که نه از بابت روشنگری و افشاگری است که از بابت بی اعتمادی و سرخوردگی خود را نمایان خواهد کرد. بی اعتمادی به آنچه منتشر می شود یا به مسئولینی که در راس کار هستند. این شاید اولین پیامد این آلودگی روانی ناشی از افشاگری های فیش های حقوقی باشد. شاید افکار عمومی جامعه در پیش و پس اعلام اختلاس های کلان اقتصادی به این دست مسائل عادت کرده است اما چه کسی می تواند باور کند که افزایش این آمار و اخبار ذهن مردم را بیشتر از آنچه هست تخریب نکند و نوعی بدگمانی نسبت به مشروعیت حضور مسئولان را رقم نزند؛ حالا اگر این موضوع را در کنار فرهنگ بی اعتمادی و سوء ظن که در هم تنیده در فرهنگ سیاسی این آب و خاک است بگذاریم آن زمان تحلیل چنین پیامدی آسان تر می شود؛ البته سخن اصلی این نیست که نباید چنین افشاگری های انجام می شد یا به آنها دامن زده می شد، بلکه موضوع اصلی این است که هر چقدر به واسطه اعلام و شفافیت در میزان تضاد طبقاتی، شناخت جامعه از پیرامون خود روشن تر شود، شکاف اجتماعی و طبقاتی وسیع تر می شود. وسعتی که هیچ افشاگری و روشنگری مصلحانه هایی نمی تواند آن را پر کند. از لحظه ای که باور عمومی بر این روال منتهی شد که بر کار مسئولان اعتباری نیست و عده ای حقوق های کلان و نجومی دریافت می کنند و عده ای نان شب ندارند آن زمان نمی شود توقع مُهر مشروعیت بر کار این مسئولان را از جانب جامعه درخواست کرد.

 

نکته مهم تری که در کنار بی اعتمادی، سرخوردگی و ناامیدی جامعه باید اشاره کرد نگاه سیاسی است که مدام دم از شفاف سازی می زند. باید بدانیم زمانی که آبی بر روی زمین ریخت نمی توان به سادگی آن را جمع کرد. چرخه افشاگری های حقوقی کار را از کمیته شفاف سازی تمام کرده است و زمینه را برای تهمت و افترا  و برداشته شدن حریم های خصوصی باز می کند. بعید نیست امروز که مسئولان با فیش های حقوقی به جان یکدیگر افتاده اند از فردا نیز در بین مردم عادی کار سرک کشیدن به دخل و خرج ها مد روز شود و عده ای بر این باور که افشاگری و روشنگری سنت دولتی ها شده است راه را برای ورود بر حریم حقوقی مردم عادی باز کنند و حتی بدون اجازه افشاگری هایی انجام شود که تبعات حقوقی در بر داشته باشد. به عبارتی زمانی که زمینه برای افشاگری ها مهیا می شود ناخودآگاه بین مردم عادی نیز رواج پیدا می کند.

 

مهم ترین پیامد دیگری که نمی توان آن را نادیده گرفت بی اعتبار شدن اخبار و گرم شدن بازار داغ شایعه است. شایعاتی که زمینه را برای افترا و تهمت بسیار بر آنهایی که حقوق های نجومی دریافت نمی کنند باز می کند. این شایعات را حتی کمیته بحران شفاف سازی دولتی نیز نمی تواند جمع کند. زمانی که چینش فکری مردم در هاله ای از شایعات فرو رود آن وقت راه دانایی از آنها سلب می شود. چنین جامعه ای مستعد طغیان است و هر فرصتی می تواند این سیل خروشان را هر جهت کنترل کند.

 

نکته مهم دیگر اینکه زمانی که باور عمومی جامعه این است که هر کس بخواهد می تواند حقوق های کلان بگیرد و در امان باشد پس جسارت حرام خواری و مال دیگران را خوردن رواج پیدا می کند. شاید دور از ذهن باشد که جامعه ای با وجود باورهای مذهبی مربوط به حلال خواری باز از سر طغیان و دهن کجی به رفتار مسئولان، اهمیتی به باورهای اصیل نداشته باشد و بیشتر دروغ، خودخواهی، دزدی و فرصت طلبی جایگزین ویژگی های مثبت این جامعه شود. همین رویه را در ماجرای اعلام رقم های متفاوت اختلاس های اقتصادی دیده و شنیده ایم. نوعی بی اعتمادی و در عین حال بی تفاوتی در بین مردم رواج پیدا می کند که زمینه های فساد را در جامعه بیشتر فراهم می کند. به عبارتی فساد، فساد می زاید. این زایش فساد چرخه باطلی است که تمامی ارکان جامعه را مسموم می کند.

 

اما اصلی ترین پیامد افشای فیش های حقوقی زیرسوال بردن اصل و مشروعیت جامعه و نظام از جانب مردم است. زمانی که مردم می بینند که عده ای از مسئولان حقوق های زیاد دریافت می کنند کلام آنها را در هر مرام و مسلکی باشند، قبول نمی کنند و بر آن صحه نمی گذارند. به یاد داشته باشیم که جامعه امروزی جامعه روشنگری نیز هست و به زود حافظه تاریخی خود را پاک نمی کند. تنها در اثر رویدادها ممکن است دچار بی تفاوتی شده باشد و گرنه بر این باور است فقر را عده ای ثروتمند به وجود آورده اند که سهم عده ای دیگر را ربوده اند. جامعه امروز ما خودش را رعیت و کلفت عده ای غنی نمی داند ؛ بنابراین بدیهی است که واکنش نشان می دهد . حال می خواهد با پوز خندی از سر ناامیدی به این معنی «که چه می شود کرد!» باشد یا نفرین ابدی!!!

 

نکته مهم تر در ماجرای فیش های حقوقی پیامدی است که در فرهنگ کار می گذارد. این در حالی است که در کشور ما فرهنگ کار و روحیه همکاری جویانه به دلیل پرورش تاریخی فرهنگ شک و تردید نسبت به کار جمعی و گروهی تضعیف شده است و اعتقاد کلی بر این است که تا  این حافظه ناموزون تاریخی از ذهن ما ایرانی ها پاک نشود گرایش به روحیه کار  جمعی کمتر است و فرهنگ فردگرایی در  کار رشد می کند. حالا در نظر بگیریم که در چنین فضایی که ذهنیت جامعه بر این موضوع استوار شده که می توانند افرادی حقوق های نجومی بگیرند چه لزومی به تلاش در خود احساس می کنند ؛ چرا که فکر می کنند می توانند راحت تر و بدون دغدغه پول در آورند. این همان سمی است که در چینش فکری جامعه به وجود می آید و به جرات می توان  گفت  که هر پادزهری از جنس شفاف سازی از جانب دولت تا مدت ها نمی تواند آن را مداوا کند.

 

در کنار این مشکل می توان به نکته مهم تری نیز اشاره کرد و آن بی توجهی به قوانین در جامعه است. ناخودآگاه وقتی افراد  جامعه می بینند که برخی از مسئولان در فضایی غیرقانونی می توانند حقوق های نجومی بگیرند با خود می گویند چرا فقط قانون برای آنها معنا شود؟ چرا درصد افزایش حقوق براساس قانون کار باید برای آنها  تعریف شود و چرا قانون فقط برای افراد طبقه دوم تا آخر جامعه ملموس شود؟ این نگاه به تمامی ابعاد جامعه می تواند تسری پیدا  کند. ممکن است افراد جامعه نسبت به تمامی قوانین موجود همچون رانندگی بی توجه تر شوند، حتی پرخاشگری کنند و اینچنین بازتاب یک رویداد اقتصادی در ابعاد روانی و اجتماعی ظهور و بروز پیدا کند. در هر صورت باید بدانیم فساد، فساد می آورد.

** این یادداشت به تازگی در نشریه اقتصادی جم استان گلستان منتشر شده است.





نوع مطلب :
برچسب ها : فقر، فرهنگ، اقتصاد، حسن روحانی، فیش های حقوقی،
لینک های مرتبط :


همگان اخبار مربوط به شلاق و جریمه کارگران معدن طلای آق دره را شنیده اند،؛ گروهی باور نکردند و گروهی انگشت بر دهان ماندند که چرا عاقبت یک درخواست صنفی باید به شلاق ختم شود. گروهی نیز شاید بگویند که این همه ماجرا نیست و در پیش و پس این رویداد حقایقی نهفته است که بازگو نیز نخواهد شد. با این حال آنچه از ظواهر رویدادهای اینچنینی معلوم می شود ذات مطلومانه عده ای کارگر است در مقابل عده ای کارفرما. به طور قطع پای قانون زودتر ار کارفرمایان به میان کشیده می شود. حتی در اتفاق های ناگواری همچون خودسوزی و خودکشی کارگران یا اتفاق اخیری که در مورد تنبیه بدنی آنها روی داد متهم ردیف اول قانون است و کسی که حکم را صادر کرده است. اینجاست که هیچ کس سخن از این موضوع نمی گوید که دایره احکام تنبیهی در موارد اینچنینی چقدر است و آیا هر گونه اعتراض یا تجمعی به منزله اخلال در نظم عمومی و کسب و کار مستحقق چنین حکمی است؟ به نظر می رسد که در گردونه این حوادث مفهوم نظم عمومی به درستی تعریف نشده است؛ به باوری ما در این زمینه کمبود مفاهیم داریم. آن هم زمانی که حکم برای قشری از جامعه اجرا می شود که در نقطه تمرکز برای بهره برداری های سیاسی هستند. قشری که خود فایده و بهره ای نمی برند اما کسانی که می خواهند اسمی در هوا بلند کنند  و آتش ناامنی را در جامعه روش سازند به خوبی می دانند که کارگران گروه هدف خوبی هستند.

 از این رو نتیجه بخش ترین عبارتی که می توان گفت این است که باید اعتراضات صنفی به صورت صنفی رسیدگی شود. به عبارتی پای هر اعتراض کارگری را نمی توان به حکم های اخلال در نظم عمومی و کسب و کار کشاند؛ چرا که با برخورد جامعه روبه رو می شود. از لحظه ای که جامعه نتواند چنین پدیده ای را هضم کند و عکس های شلاق کارگران جلوی چشم آنها دست به دست شود نمی توان جلوی ناامنی روانی و ذهنی را گرفت. در جایی تلاش برای آن بوده که جلوی ناامنی و اخلال در نظم عمومی گرفته شود اما چنین حکمی به ناامنی بیشتر دامن می زند و فضای جامعه را متشنج می سازد. آن هم جامعه ای که بیشتر آن از طبقات سوم به پایین هستند. طبقات اجتماعی که طی این سالها فقیر و فقیر تر شده اند و حالا تنها پرسشی که می توانند بکنند این است که چرا حق و حقوق ما را نداده اید یا چرا از کار اخراج شده ایم؛ در مقابل ما با قشر کارفرمایی مواجه هستیم که مدام از قانون کاری که به نفعش نیست نالیده است؛ از شرایط کسب و کار نالیده است و زمانی که در اثر فشارهای اقتصادی مجبور شده  کارخانه و واحد صنعتی خود را ببندد به طور قطع تعدیل نیرو و عقب افتادگی های حقوق کارگری داشته است؛ حالا شلاق و مهر سکوت بر دهان اعتراض، مولود شرایط کسب و کاری است که هم کارفرما را متضرر کرده و هم کارگر را؛

 اما سوال اینجاست آیا اعتراض و دهن کجی نسبت به این شرایط کسب و کار با شلاق و تنبیه بدنی و یا جریمه نقدی باید مساوی شود؛ به طور قطع که اینطور نیست؛ چرا که قرار نیست این آخرین مورد اعتراض صنفی باشد یا دیگر هیچ کارگری خودکشی نکند؛ بلکه نحوه برخورد با این حوادث باید از قبل پیش بینی شود و اعتراض را با اعتراض جواب نداد و با ضرب شلاق پاسخگو نبود؛ چرا که زمینه برای بلوا و دعوای سیاسی و سوء استفاده آنهایی که منتظر یک اتفاق برای ضربه ارکان نظام هستند فراهم می شود. کافی است رنگ و بوی نژادی هم به آن داده شود آن زمان است که شلاق می شود نماد حقوق کارگری نوین؛

نکته دیگر اینکه فقر لایه ای طی سالهای اخیر در میان جامعه تنیده شده است. به عبارتی هستند کارفرمایان و طبقه متوسط جامعه ای که در شرایط فشار اقتصادی خود را نزدیک به طبقات پایین جامعه احساس می کنند. دیگر قشر کارگر قشر پابرهنه ای نیست که با سرکوب قابل کنترل باشد. قشر کارگر امروز قشر تحصیل کرده ای میان خود دارد که پایگاه آن ها را از لحاظ نگاه جامعه شناسی قوی تر می کند. حالا اگر در نظر بگیریم که اعتراضات صنفی این گروه توسط یک دادگاه صنفی یا کارگری پیگری شود به طور این قشر رو به ضعف و اعتراض بیشتر کشیده نمی شوند. اما از لحظه ای که قرار باشد مبانی اخلال در نظم عمومی به درستی فهمیده نشود و تقاضای صنفی و کارگری در محکمه های کارگری صنفی و با ادبیات کارگری پیگیری نشود نمی توان اطمینان داشت که تحصیل کرده های کارگری نیز ساکت بنشینند. اینجاست که فضای ناامنی لایه ای در میان این قشر تنیده می شود.

نکته مهم دیگری که باید به آن توجه کرد این است که متاسفانه هر آنچه که در این سالها از فضای بد اقتصادی و فشار فزآینده و منفی کسب و کار ناشی شده است به درستی هدایت نمی شود. نظیر آن در برخورد معبربان ها با دستفروشان دیده شد. تا جایی که انتقاداتی نسبت به این برخوردها و برخوردهای مشابه دیگر نسبت به دستفروشان مترو انجام شد.  انتقادات در این محور خلاصه می شود که آنجایی که مشکل ناشی از ضعف اقتصادی است و پیامدهایی نظیر اعتراض یا مشاغل کاذب را در بر می گرد نباید از ابزار سرکوب یا شیوه های سلبی استفاده کرد؛ بی شک تدوین قانون های سلبی نیز نمی تواند  جلوی این رویدادها  را بگیرد؛چرا که بازخورد فضای نامناسب کسب و کار  تقصیر عده ای که به نان شب خود محتاج هستند نیست. بلکه باید قانون هایی برای ساماندهی و بهبود اوضاع وضع کرد؛ این می تواند تمثال خوبی باشد در حوادثی که برای کارگران رخ داد.  بدون شک شلاق با تنبیه یا جریمه  نقدی نباید عاید عده ای کارگر شود که برای دریافت حقوق حقه خود اعتراض کرده اند؛ حتی اگر در نظر بگیریم که اینها کارگر نبوده اند یا عده ای فرصت طلب بوده اند باز هم شلاق اقدام مناسبی نبوده است. باید در نظر بگیریم گاهی قوانین و  احکام ما متناسب با زمان نمی توانند صادر شوند. به عبارتی زمانی که بخش بزرگی از یک جامعه چند میلیونی از نظر درآمدی سطح پایین هستند و برای نان شب کار می کنند آن وقت چرا باید جمعیتی از این قشر مورد ضرب و شتم قرار داده شوند؛ بدون شک این رویداد به هیچ عنوان قابل قبول نیست. حتی اگر نگاه سیاسی را که می تواند امنیتی تلقی شود کنار بگذاریم از بعد جامعه شناسی باید نسبت به این مساله  واکاوی انجام می شد و حتی اقدامات تنبیهی و شلاق علنی نمی شود.

از نگاه اقتصادی نیز این نکته قابل ذکر است که فضای کسب و کار موارد مشابه مانند حادثه اخیر، در دل خود باز هم خواهد داشت. هر ساله تعدادی از کارگران در  معادن مدفون می شوند، در دل چاه می میرند، در حین انجام کار پرتاپ می شوند؛ بدون اینکه مفهوم امنیت شغلی برای آنها تعریف شده باشد. به باور دیگری در جریان شلاق و خودکشی و خودسوزی کارگران در هر بخش و دسته ای که باشند، نکته ای که مهم است غفلت از امنیت شغلی است. باید فهمید وقتی عده ای کارگر به دنبال حق خود صدای خود را بلند می کنند این یعنی امنیت شغلی آنها به خطر افتاده است و در واقع تعریفی برای این مهم وجود  ندارد. صحیح است بسیاری از کارفرمایان  نیز در شرایط اقتصادی امروز دچار مسایل و مشکلات شده اند اما باید در نظر گرفت آنجایی که اقتصاد نتواند شرایط امنیت شغلی را برای کارگران تامین نکند هر گونه اقدام تنبیهی علیه آنان جرم دیگری است. حالا نه تنها در جریان شلاق کارگران امنیت شغلی آنها تعریف نشد که با این اقدامات امنیت ملی و سیاسی را هم عده ای خدشه دار می کنند.

نکته بسیار مهم دیگر از بعد سیاسی این است که باید مفهوم اخلال در نظم عمومی به درستی معلوم شود و حکم متناسب با آنان داده شود. مهم تر اینکه باید اعتراضات و تقاضای کارگری در دل واحدهای صنفی کارگری حل و فصل شود نه با ضرب  شلاق؛ به نظر می رسد چون بازار کسب و کار  و به ویژه جامعه کارگری از این حوادث مبری نیست و هر روز ممکن است از این رویدادها رخ دهد باید دادگاه صنفی کارگری در هر شعبه از وزارت کار ایجاد شود و به تقاضاها و درخواست های کارگری مسالمت آمیز پاسخ داد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : اقتصاد، فقر، سیاست داخلی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : صفیه رضایی

ساعت ۱۵ و ۴۵ دقیقه روز 15 فرودین؛ اینجا روستای نوکجو است از توابع روتک شهرستان خاش؛ قرار است گردباد بیاید. دیشب باران شدیدی آمده بود. صبح هم طوفان بود و گردباد. هنوز حال و هوای تعطیلات عید نوروز در سر مردم و بچه های روستا است. با این حال اهالی اینجا از همه چیز و همه کس دورند. آنها در نقطه «صفر» زندگی می‌کنند؛ «صفر مرزی». این روستاها تابع بخش «روتک» هستند و «روتک» تابع شهرستان «خاش»؛ صدها کیلومتر دورتر از اولین جایی که کمترین امکانات را دارند.مدرسه دارد اما مدرسه ای که دیوار ندارد. با این حال بچه های روستا مثل عادت همیشگی، برای بازی و خوردن خوراکی راهی حیاط مدرسه می شوند. بی خبر از آنکه دیوار خشتی کنار مدرسه در اثر باران دیشب نم کشیده است. اگر توفان و گردباد بیاید که خدا می داند چه می شود؛ اما گردباد بی رحم تر از آن است که به دلهره واژگان این خطوط امان دهد. انگار قرار است که این دیوار خشتی فرو بریزد. انگار در هیاهوی دانش آموزان مدرسه نفس های مرگ به گوش می رسد. گویی قرار است سهم این مرگ دردناک از آن معلمی باشد که معنی واژه زندگی را برای 3 دانش آموز مدرسه اش تمام و کمال توضیح داده است. معلمی 28 ساله که با حقوق اندک 450 هزار تومان مفهوم زندگی را برای همسرش و دو دختر خردسالش به نمایش می گذاشت. این بار تقدیر بر آن شده بود که نمایش مرگ و زندگی در یک سکانس دردناک به پایان برسد. آن هم در نقطه صفر مرزی. جایی که قرار نیود دانش آموزان زیر دیوار خراب شده گرفتار شوند و این حمید رضا گنگوزهی، معلم ۲۸ ساله خاشی بود که به همراه عبدالرئوف شهنوازی، معلم دیگر مدرسه با فرو ریختن دیوار خشتی و هیاهوی باد بجنگند تا دانش آموزان زیر خلوارها خاک این دیوار مدفون نشوند. بازی کودکانه بچه های مدرسه زیر این دیوار خشتی قرار نبود به درازا بکشد؛چرا که هر دو معلم بچه ها را صدا می کردند تا از کنار دیوار خشتی نم کشیده فاصله بگیرند. اما هیاهوی باد صدای معلمان را به گوش دانش آموزان نمی رساند. تقدیر چنان با بی حیایی نفس باد را به سوی نفس معلمان ترجیح داده بود که مجبور شدند هر دو معلم خود را به دیوار خشتی برسانند تا دانش آموزان را از مرگ حتمی نجات دهند. قرار بود هر دو معلم بچه ها را از زیر دیوار بیرون بکشند و بعد از آن دیوار بر سر حمیدرضا خراب شود و پای چپ عبدالرئوف بشکند. قرا نبود که حمیدرضا 28 ساله زنده بماند. هر چند عبدالرئوف ، با پای آسیب دیده حمیدرضا را از زیر آوار بیرون کشید و سوار ماشین خودش کرد و تا می‌توانست پای سالم را روی گاز فشار داد تا بلکه به درمانگاه برسند؛ هر چند بچه‌های سپاه و نیروی انتظامی، راه را برایشان باز کردند تا با سرعت بروند.اما تقدیر حمیدرضا ورق دیگری خورد. 2ساعت طول کشید تا به آمبولانس رسیدند. اما خیلی دیر شده بود. حمیدرضا به بیمارستان نرسید. شاید اگر می‌شد همان زمان حادثه تماس گرفت، حمیدرضا زنده می‌ماند اما اینجا صفر مرزی است. تلفن همراه آنتن نمی‌دهد. منطقه محروم است. حتی یک آمبولانس هم وجود ندارد. حمیدرضا، معلم خاشی که در یک چشم بر هم زدن در جلوی چشم همکارش عبدالرئوف و در اضطراب دانش آموزانش چشم فرو بست حالا معلم فداکاری است که فرسنگ ها دورتر و حتی از خیابان های لوکس پاییتخت به حال او افسوس می خورند. معلمی که وزش باد شدید و گردباد و دیوار نم کشیده خشتی قاتلش شد. دست تقدیر بود که «معلم فداکار» امروز و «معلم خرید خدمتی» دیروز، که ضمن خدمت استخدام شده و در این 7 ماه هم مزه حقوقش را نچشیده بود ، طعم مرگ را در جوانی بچشد. تنها شانسی که داشت این بود که بیمه بود. حالا همسر 25 ساله حمیدرضا مانده و 2 یادگارش؛ «یسنا» و «عسل». یسنایی که بیماری قلبی دارد. حالا اگر عبدالرئوف صدبار هم حادثه آن دیوار خشتی و نجات از مرگ حتمی دانش آموزان را بگوید از هزاران کیلومتر آن طرف تر از صفر مرزی نیز گوش هایی وجود دارد که صدایش را بشنوند. هر چند آن زمان باد نگذاشت تا صدای او و حمیدرضا را دانش آموزان زیر دیوار خشتی بشنوند.

 اما عبدالرئوف ناگزیر از دیوار خشتی می ترسد؛ از گردباد می ترسد؛ از 15 فروردین می ترسد و از هیاهوی باد در منطقه محروم می ترسد. چون دیگر حمیدرضایی نیست که تکیه گاهی برای دانش آموزان شود و سینه در برابر دیوارهای خشتی نم کشیده سپر کند. بعد از مرگ حمیدرضای فداکار، سیل توئیت ها و پیام ها در فضای مجازی سرازیر شد. 20:30 هم خبر حادثه را با تصویر حمیدرضا گنگوزهی و موسیقی پس‌زمینه غمناک پخش کرد.رسانه ها نوشتند که دو معلم یکی جانش و آن یکی پایش را زیر دیوار خشتی جا گذاشتند. مسئولین نیز از ابزار احساسات نسبت به حمیدرضای فداکار جا نماندند. یکی گفت رستم خاش و یکی دیگر سخن از ساختن مستند و فیلم از زندگی حمیدرضا گفت. یکی گفت که باید میدانی در سیستان و بلوچستان به یاد او و فداکاری اش نامگذاری شود. یکی هم سخن از تجلیل از جایگاهش در کتاب های درسی گفت. البته داستان غمناک حمیدرضا، معلم فداکار را می شود سوزناک تر بیان کرد. اما باید بدانیم که آنچه از جلوی چشم آدم تکان نمی‌خورد، واقعیت‌های تلخ دیگری است. اینکه دیوارهای خشت و گلی مدرسه‌هایی در نقاط صفر مرزی هنوز در کمین زنگ‌های تفریح هستند. اینکه آمبولانس‌ها و امکانات اولیه‌ای باید باشد که نیست. اینکه اپراتور تلفن همراه با جوایز رنگارنگ و پیامک‌های گاه و بیگاه وجود دارد و سهم مردم مناطق صفر مرزی از این همه درآمد و جایزه، یک آنتن ضعیف و ناقابل برای مواقع ضروری نیست. اینکه یک معلم جوان که امروز در اوج جوانی زیر خروارها خاک خوابیده است و سه نفر را برای همیشه منتظر گذاشت تا پدر و مادرهایی، داغدار نشوند؛ قرار بود فقط ماهی 450 هزار تومان حقوق بگیرد! دو واقعیت چشم‌به‌راه کوچک نیز باقی است: «یسنا» و «عسل». و چه کسی می تواند به بی اعتنایی، این جمله را برای دانش آموزان حمیدرضا سرمشق کند که «گردباد شد، دیوار ریخت، آن مرد زیر آوار ماند، آن مرد تمام شد».

فداکاران را فراموش نکنیم

شاید عده ای در این میان بگویند معلمان فداکار در این سرزمین زیاد داریم و کم نیستند معلمانی که جان خود را برای حفظ جان دانش آموزانشان به خطر انداختند. مانند حسین امیدزاده که روز ٢٨ تیر سال ٩١ جانش را از دست داد. او که در مدرسه ای در استان گیلان در مقطع سوم دبستان تدریس می کرد، در یک حادثه آتش سوزی در مدرسه محل خدمتش، جان چند دانش آموز را نجات داد و خودش از ناحیه سر، صورت و گردن دچار سوختگی شدید شد. ساعت ۱۱ صبح روز ۱۸ بهمن ۷۶، در مدرسه روستای «بیجارسر» در شفت، بر اثر وزش باد شدید، بخاری کلاس دوم آتش گرفت و منجر به آتش سوزی کلاس شد. امیدزاده بچه ها را یکی یکی بیرون آورد. پس از آن به دلیل بسته شدن در، به سختی توانست خودش از کلاس بیرون بیاید. امیدزاده در جریان این حادثه به شدت مجروح شد. میزان جراحات وارده به حدی بود که ۱۷ مرتبه تحت عمل جراحی قرار گرفت. امیدزاده سرانجام ۱۵ سال پس از واقعه آتش سوزی در سن ۵۸سالگی در اثر عوارض و عواقب ناشی از سوختگی، در بیمارستانی در شهرستان فومن درگذشت. کاظم صفرزاده یکی دیگر از این معلمان بود. او شب دوشنبه ٢٨ مهر سال ٩٣ درحالی که نگران از جراحت پای دانش آموزش بود، این دانش آموز را سوار خودروی خود کرد و برای رساندن او به بیمارستان خرم آباد راهی جاده سیل گرفته شد اما از روی پل شورآب به دلیل بالاآمدن آب سقوط کرد. در این حادثه علاوه بر معلم فداکار، سه دانش آموز نیز جان باختند. در حادثه ای دیگر که اردیبهشت سال ٨٩ به وقوع پیوست، معلم فداکار به خاطر نجات جان دختر دانش آموز به کام مرگی تلخ فرو رفت. وقتی ٨٠ دانش آموز به اردوی تفریحی در سد کارده اطراف شهر مشهد رفته بودند، یکی از آنان به داخل رودخانه سقوط کرد و سناریوی تلخی را رقم زد. روز پنجشنبه ١٦ اردیبهشت آن سال ٨٠ دختر دانش آموز یک مدرسه در مشهد همراه معلمان خود برای اردوی تفریحی به سد کارده در اطراف مشهد رفتند و همه از تماشای طبیعت زیبا لذت می بردند غافل از اینکه حادثه ای شوم در انتظارشان است. دانش آموزان در کنار معلمانشان ناهار اردو را خوردند و در کنار سد مشغول قدم زدن بودند که ناگهان یکی از دختربچه ها به داخل رودخانه سقوط کرد. دانش آموزان با دیدن صحنه سقوط هم کلاسی خود جیغ می کشیدند و از معلمان خود کمک می خواستند. همه وحشت زده بودند و دوستشان را داخل آب می دیدند که در حال جدال با مرگ بود. لحظات دلهره آوری برای دانش آموزان و معلمان بود تا اینکه دو نفر از آموزگاران به داخل رودخانه پریدند و به کمک دانش آموزی که در حال غرق شدن بود، رفتند. آنها به سختی دخترک را از آب بیرون کشیدند اما خود گرفتار امواج سیل آسا شدند. اهالی محل نیز با دیدن این صحنه به داخل آب پریدند تا دانش آموز و دو معلم را نجات دهند. یکی از معلمان دختربچه را نجات داد اما خودش به کام مرگ فرو رفت. وقتی دانش آموز و یکی از آموزگاران وحشت زده از مرگ نجات یافتند، ناباورانه به جست وجوی معلم دیگر پرداختند اما اثری از این آموزگار فداکار نبود. این زن ٢٤ساله به علت خفگی در آب جان سپرده بود و سرانجام جسدش پیدا شد. نظیر این رشادت ها در میان معلمان ایرانی بسیار است. کمتر کسی است که «محمدعلی محمدیان با تراشیدن موی سر برای همدردی با دانش آموز بیمارش»،  «عبدالمحمد شعرانی با معرفی مدرسه کالو به جهان»، «ثریا مطهرنیا با پیگیری مداوای 15 دانش آموز»، «علی بهاری با اهدای نیمی از کبد به دانش آموز بیمارش»، «مرتضی اصغری با 5 سال آموزش متوالی به دانش آموز بیمارش در منزل»، «محمدعلی احمدی با اهدای اعضای فرزندش به 5 بیمار» ، «احسان موسوی با پیگیری مداوای دانش آموزش که قادر به حرکت نبود» و هزاران معلم دیگر را نشناسد. اما نباید تب تحسین ایثار و رشادت این معلمان و به ویژه حمیدرضای فداکار در همین چند جمله مسئولین تمام شود. نباید هم اینگونه در جامعه القا شود که فداکاری جزو ذات و وظیفه معلمان است. متاسفانه وقتی عده ای قلم نقد را به دست می گیرند هر آنچه افترا  است بر دامنه فداکاری می بندند. آنجایی که کار حرفه ای معلمی را با فداکاری قیاس می کنند و سطح سواد دانش آموزان را ناشی از کم کاری معلمان تلقی می کنند. آنجایی که می ترسند فرهنگ ایثار و فداکاری گسترده شود و مدام سخن از باورهای تکرار شده ای می گویند که معلمان سعی دارند در آنها از همدیگر پیشی بگیرند. دریغ که چشم بر روی واقعیت بسته اند. حمیدرضا آن روز می توانست ایثار نکند و حالا زنده باشد کنار یسنا و عسلش. صدها معلم دیگر در این سرزمین می توانستند اکنون سالم و سلامت کنار خانواده های خود باشد. اما عشق به ذات انسان و بشریت در وجود چنین فداکارانی مثل حمیدرضا اجازه نمی دهد که فرو ریختن دیوار خشتی تمام آرزوهای سه دانش آموز را ویزان کند. از آن گذشته کسوت معلمی با خود روجیه مسئولینت پذیری به همراه دارد. روحیه ای بزرگ که انسانیت را بر همه واقعیات ارجح می داند و این است رمز ایثار حمیدرضای خاشی. او که در واژه واژه این خطوط آنچنان خوش نشسته است که افسوس قلم می شود که نامش را به اتمام برسانم. هر چند باید نام و یاد معلمانی همچون حمیدرضا را گرامی داشت. تا جایی که ممکن است باید عکس حمیدرضا دست به دست بچرخد تا زمانی که چرخ رونق  و توسعه در منطقه صفر مرزی به حرکت در آید. دانش آموزان  حمیدرضای فداکار باید مهندسان و پزشکان آینده خاش شوند تا پا و جان هیچ معلمی در زیر آوار محرومیت جا نماند. ناگفته نماند که فداکاری و ایثار یک حادثه نیست بلکه یک آرمان و باور است.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : فقر،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 10 شهریور 1394 :: نویسنده : صفیه رضایی

ماجرای گرانی نان موضوع جدیدی نیست. با این حال ممکن است شما هم از آن دسته کسانی باشید که هنگام خرید هر نوع نان با مسایلی روبه رو شده باشید که شما را به این باور برساند که «همین است که هست، میخواهید بخواهید، نخواهید هم جای دیگر بروید!» ظاهرا این ادبیات برخی از نانوایی های شهر است. در مدت یک هفته ای که از نانوایی ها مختلف و در محلات مختلف نان سنگگ، لواش و تافتون و بربری خریدم با گونه هایی از اجبار روبه رو شدم. به این صورت که نانوایی های سنگگی و بربری به هیچ عنوان نان ساده نمی پزند. حتی اگر مشتری به زور درخواست کند باید مدتها منتظر بماند و بعد هم به این نتیجه برسد که همان نان کنجدی با قیمت بالاتر را بخرد و برود. توجیه نانوایان این است که پول خرد ندارند. به این صورت هم همه نان ها را کنجدی می زنند و مردم هم مجبور هستند پول بیشتری بپردازد. تقریبا مردم هم هیچ نمی گویند. به گونه ای که می توان اصطلاح حکمرانی بی دردسر و بدون نظارت دولت را برای نانوایان توصیف کرد. این در حالی است که در چند ماهه گذشته گشت های تعزیرات تهران با هدف پیشگیری از تخلفات نانوایان فعال شده اند. قائم‌مقام وزیر صنعت، معدن و تجارت هم پیش از این گفته بود که نانوایان باید ابتدا نان بدون کنجد را برای مشتریان فراهم کنند و بعد به پخت نان کنجدی بپردازند؛ چرا که در غیر این صورت تخلف صورت گرفته است. این در حالی است که به نظر می رسد نانوایان با آرامش خاطر کار می کنند و ظاهرا گشت تعزیرات فقط در ایام ماه رمضان فعال بوده است. نکته مهم در رفتار شناسی مردم هم این است که کم کم رویه پاشیدن اجباری کنجد بر روی نان بربری و سنگگ عادی به نظر می رسد. تعدادی هم که اعتراض می کنند هم بدون پاسخ از سوی نانوایان می مانند. به نظر می رسد که طرح آزادپزی نان هر چند با موافقت دولت شروع شد ولی این روند کم کم به دردسر تبدیل شده است. وقتی که دولت مجوز پخت نان به قیمت آزاد و خارج از شمول قیمت گذاری را مطرح کرد، نانوایان گرایش بیشتری برای آزادپزی از خود نشان دادند. البته نانوایی ها به خاطر صرفه اقتصادی همچنان بر آزادپز شدن اصرار دارند. اگرچه دولت اعلام می‌کند میانگین نانوایی‌هایی که آزادپز می‌شوند، تنها ۲۰ درصد در سال گذشته و ۲۰ درصد در سال جاری است اما این حذف در کل کشور اتفاق می‌افتد و بنابراین ممکن است سهم یک استان بیشتر و سهم استانی دیگر کمتر باشد، همانطور که هم اکنون در پایتخت و حتی کلانشهرها، کمتر نانوایی دولتی را می‌توان یافت.

از آن گذشته بی انصافی نیست اگر بگوییم واقعا در طول و عرض نان و کیفیت آن تغییر مثبتی رخ نداده که کوچکتر هم می شوند. با اینکه این موضوع بارها از سوی رسانه های مختلف مطرح شده است ولی اقدام سلبی از سوی دولت نسبت به نانوایان انجام نمی شود. این در حالی است که نان غذای اصلی مردم است و صحیح نیست نسبت با یک کالای استراتژیک اینگونه عمل شود.





نوع مطلب :
برچسب ها : فقر، سیاست داخلی،
لینک های مرتبط :


اعتیاد معضلی چند بعدی و چند لایه است؛ یعنی هم در بعد فرهنگی و اجتماعی قابل نقد و ارائه راهکار است و هم اقتصادی و معیشتی. آنجایی که سخن از ابعاد فرهنگی و اجتماعی می شود بی شک نقش آموزش پر رنگ است. آموزش برای اینکه دیده شود که چه عواقبی در انتظار یک معتاد به هر نوع ماده مخدر وجود دارد. بی شک رویه پیش گرفته شده ستاد مبازره با مواد مخدر در امر آموزش همگانی و آموزش در سطح مدارس و دانشگاه ها در این مرحله قابل تقدیر است؛ چرا که اگر فردی بداند که مثلا پس از مصرف ترامادول یا قرص یا هر نوع ماده دیگر چه اثراتی در روح وروان خود جاری می کند آن وقت حتی اگر برای لحظه ای تفنن یا امتحان هم باشد این کار را انجام نخواهد داد. بنابرین ابعاد این مساله بسیار مهم تلقی می شود؛ اما روی دیگر اعتیاد قصه ناتوانی اقتصادی و معیشتی است و برخوردی است که فرد در مقابل مشکلات اقتصادی نشان می دهد. بیشتر افراد جامعه روی آوردن به اعتیاد را با بی حوصلگی و افسردگی و فقر و فرار از مشکلات پیوند می دهند. این به غیر از افراد آلوده ای است که خانوده معتاد دارند. جامعه مورد سخن ما دقیقا کسانی هستند که به علت مشکلات اقتصادی و فقر مستعد روی آوردن به اعتیاد می شوند. تعدادی که هم ممکن است در محل کار و خانه مورد انزجار واقع شده و حتی طرد شوند. طرد از محیط کار و اشتغال نه تنها این دسته افراد را مساله دار می کند که برای جامعه هم مخرب محسوب می شوند. نگاه جامعه به اینها نباید به عنوان افراد انگلی و مخل باشد بلکه باید رویه ای خیرخواهانه در برابر آنان پیش گرفته شود. مهم ترین کمک هم از لحاظ اقتصادی است. کمکی که بتواند آنهار ا دوباره در محیط کار بپذیرد. اشتغال باعث تعالی فرد و البته دوری از مصرف می شود. با این حال بسیاری از کارفرمایان از این امر می ترسند. حتی جذب افراد معتاد در محل کار را خطا می پندارند. در حالی که اگر این افراد از توانمندی اقتصادی و در کنار آن توانمندی اجتماعی و آموزشی برخوردار شوند قطعا می توانند سلامتی خود را بازیابند. نمونه های از این دست بسیار دیده شده است. به این خاطر هم می توان رویه اخیر ستاد مبازره با مواد مخدر در راستای اعطای وام خود اشتغالی را رویه ای مورد تقدیر دانست. چرا که هم دست کارفرمایان را باز می گذارد و هم فرصتی را برای جذب بهبود یافتگان ایجاد خواهد کرد. باید در نظر داشت که اگر بهبودیافتگان از اعتیاد توانمندی اقتصادی خود را بازنیابند امکان بازگشت آنان به اعتیاد و مصرف بیشتر می شود. به این خاطر نمی توان فقط به حوزه آموزش در امر مبارزه با اعتیاد اکتفا کرد. نمی توان هم فقط به اقدامات سلبی توجه کرد. بله رویه مقابله بایدگاهی با رویه تشویق در یک جا همزمان شود. از این نظر است که پذیرش بهبودیافتگان در عرصه اشتغال و کارآفرینی می تواند نه تنها ریشه های مصرف را در آنها بخشکاند بلکه احتمال بازگشت آنان به مصرف مواد مخدر را در آنها کاهش و حتی غیرممکن می سازد.





نوع مطلب :
برچسب ها : فقر، اقتصاد،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 11 مرداد 1394 :: نویسنده : صفیه رضایی

یکی از کارشناسان معتقد است که مفهوم «فقر زنانه» اصطلاحی علمی و کاربردی نیست. بلکه واژه ای خلط شده در فضایی سیاسی است که به درستی مهندسی نشده است. این اصطلاح از سوی برخی مسوولین بارها تکرار شده است. از این جهت که بسیاری از آسیب های اجتماعی، مشکلات اقتصادی و معیشتی دیگر دامن گیر جامعه مردان نیست و در این میان زنان هم باید با مشکلات دست و پنجه نرم کنند. دیگر اعتیاد، خودکشی، قتل و کارتن خوابی فقط برای مردان صدق نمی کند که زنان نیز به واسطه تغییرات اجتماعی و گذار در این گروه و دسته قرار می گیرند. از آن گذشته تعداد زنان مطلقه و سرپرست خانوار و دختران خود سرپرست و بد سرپرست در کشور زیاد شده است. بیشتر این جامعه زنان افراد ثروتمندی نیستند و با فقر درونی مواجه هستند. اینگونه است که مسوولین زمانی که از مشکلات حوزه زنان صحبت می کنند تسری آسیب های اجتماعی و اقتصادی را به این دسته بیشتر گوشزد می کنند. واقع امر همین است. فقر دیگر پدیده ای مساله ساز برای مرد خانه نیست. بلکه تعریف ها از فقر متفاوت شده است. اینکه صاحبنظران معتقدند که «فقر زنانه» علمی نیست به خاطر این است که علم اقتصاد از باورهای معیشتی و عرف جا مانده است. هنوز تعریف فقر و محرومیت در جامعه ما درست صورت نمی گیرد. هنوز اقتصاددانان در این قضیه مانده اند که خط کفاف را برای بررسی فقر به کار ببرند یا خط فقر یا خط دیگری را. در این میان عجیب هم نیست که ندانند که فقر مردانه و زنانه چیست؛ چرا که این ادبیات در عرف دولتی معنا دارد و در مقابل دیده شدن مشکلاتی که مردم می بینند و احتمالا فرمول های ریاضی قادر به حل آن نیست. از آن گذشته فقر زنانه مفهومی سیاسی هم نیست. کاملا پدیده ای لمس شده است که تا مدت ها در کتاب های توسعه نخواهد آمد؛ چرا که در بطن واقعیت جامعه اقتصادی است که نه دانسته شده و نه حل شده است. این اصطلاح اگر در کنار «اعتیاد زنانه» و «مشکلات زنانه» بیاید مفهوم عمیق تری پیدا می کند. عبارت «فقر زنانه» از طرفی به مفموم تفکیک بین حوزه مردان و زنان نیست. بلکه استدلال اهمیت موضوع از آن جهت است که زنان با توجه به محوریت حضور در خانه و خانواده اگر درگیر مشکلات اقتصادی و آسیب های فرهنگی و اجتماعی شوند یک اجتماع در هم می ریزد. یک زن، فقط یک زن نیست. یک مادر است. یک معلم است. یک راهبر خانواده است. فاجعه از آن جایی آغاز می شود که زنان درگیر فضای ضمخت اقتصادی شوند و دیگر ظرافت مادر شدن را از دست بدهند. این همان کلیتی است که اقتصاددانان تا مدتها با آن درگیر می شوند. فقر زنانه را علمی نمی دانند؛ چرا که جدی نمی گیرند. با این حال فقر، زنانه شده است. اعتیاد، زنانه شده است و باید گشایشی شود تا همه چیز زنانه نشود. این گفته ها هم علمی است و هم در هیچ کتاب اقتصادی گنجانده نمی شود. باید بدانیم اینکه عده ای از این ادبیات استفاده می کنند بار سیاسی ندارد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : فقر، اقتصاد،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 مرداد 1394 :: نویسنده : صفیه رضایی

در هیاهوی برداشته شده یا برداشته نشدن تحریم ها و چند و چون اختلافات مجلس و دولت آن موضوعی که خیلی برای مردم مهم است لغو تحریم ها است. تحریم هایی که مسوولین دولتی در هنگامه و پیش و پس مذاکرات و حتی در شعارهای خود لغو آنها را مساوی رفاه مردم تلقی می کردند. تا آنجا که اگر منتقد و صاحبنظری هشدار می داد که نباید سرنوشت معیشتی مردم را با لغو تحریم ها گره زد موضع گیری هم صورت می گرفت؛ اما چه شده که یکباره مسوولین پس از انجام توافق هسته ای تمام آن وعده ها را فراموش کرده اند و اتفاقا می گویند که قرار نیست پس از لغو تحریم ها و انجام توافق هسته ای معجزه ای رخ دهد. مسوولانی که تا دیروز از ارزانی دلار تا مشکل آب خوردن را به تحریم ها ربط می دادند. تا آنجا که باور عمومی هم این بود که بالاخره قرار است رنگ رفاه را بچشیم. حتی در گفتگوهاو دیالوگ های روزانه نیز سخن از لغو تحریم ها بود. حالا ایران و 1+5 به یک جمع بندی در مذاکرات رسیدند اما به یک باره همه چیز برعکس شد. قیمت ها در بازار ارز رو به افزایش گذاشت. شاخص کل در تالار بورس پس از چند روز افزایش، سقوط کرد و کالاهای اساسی نیز با بخشنامه معاون اجرایی رئیس جمهور گران شد. روزنامه های حامی دولت که در جریان مذاکرات مدام از این می گفتند که با لغو تحریم ها شرایط اقتصادی کشور روبه بهبود می رود پس از پایان مذاکرات نوشتند که توافق معجزه نمی کند. حالا در این میان باید گفت چرا تا مدت ها امید واهی به مردم داده اید و همه چیز زندگی آنها را به لغو تحریم ها گره زده اید؟ آیا اولین اصل در سیاست و سیاستمداری صداقت در گفتار نیست؟ البته اگر به این ویژگی کیاست و صبر هم اضافه کنیم یک دولتمرد نمونه را تصویر کرده ایم. با این حال ظاهرا ویژگی کیاست بیشتر از صداقت در بین سیاستمدران رواج دارد. اگر تا دیروز گفته می شد که تحریم ها لغو شوند رشد اقتصادی فلان درصد و تورم فلان مقدار را داریم امروز سعی می کنند افکار عمومی را تا آنجا قانع کنند که گرانی ها را شرایط بازار تعیین می کند. هر چند آنان که منتقد رواج ایده همه مشکلات از سوی تحریم هاست، هنوز هم بر این نظر هستند که لغو تحریم ها آنچنان نمی کند که دولت تصویر کرده است با این حال روی سخن با عده ای است که امید واهی به مردم داده اند: باور کنید که رواج این نظر از ابتدا اشتباه بود. انتظارات مردم را بیهوده بالا نبرید. واقع بین باشید و با صداقت.





نوع مطلب :
برچسب ها : فقر، سیاست داخلی،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 مرداد 1394 :: نویسنده : صفیه رضایی

آنهایی که در کلان شهرهایی چون تهران زندگی می کنند از دور یا نزدیک سطل های زباله را که با هیبت ناهماهنگ آشغال ها چهره ای زشتی به شهر داده است را دیده اند. معمولا زباله ها، اطراف سطل آشغال را فرا گرفته است و پناهگاهی برای گربه ها و موش ها هم می شود. از این زاویه شاید کمتر به زباله نگاه کنید. همچنین کسی کمتر به این موضوع پرداخته است که روزانه چند نفر مستمند و فقیر از این سطل های زباله ارتزاق می کنند؛ یعنی با تفکیک کاغذها و پلاستیک ها و جمع آوری، آنها را می فروشند و منبع درآمدی برای این دسته از افراد به حساب می آید. حالا فرق نمی کند پیرزن باشد یا جوان رنجور و بیمار. مهم این است که از این منبع بدبو روزی در می آورند. حتی دیده شده برخی کارتن خواب ها یا بی بضاعتان پس مانده های خوراکی در میان زباله ها را می خورند. این همان نکاتی است که از چشم ما دور می ماند. ولی باید به یاد داشته باشیم آن چیزهایی که برای ما دور ریختنی است برای عده ای غنیمت است. حالا می خو اهد ظرف های پلاستیکی باشد یا مقوا و کاغذ و هر چیز تفکیک شدنی؛ اما ایراد کار این است که هیچ خانواده ایرانی عادت ندارد زباله هایش را جداسازی کند. تر و خشک را با هم در سطل آشغال می ریزیم. از طرفی آنچنان که باید و شاید صنعت بازیافت زباله در کشور ما قوی نیست. همین چند وقت پیش بود که شخصی از زباله، سوختی مشابه گازوئیل تهیه کرده بود ولی با عدم توجه مسوولین مواجه شد. در واقع برخی از اقتصاد زبالهف شخصی است که هر فرد باید تفکیک بین زباله ها را انجام دهد؛ چرا که آن مستضعفی که از این منبع ارتزاق می کند راحت تر کار خواهد کرد. مهم نیست نایلون زباله هم بزرگتر باشد؛ چرا که مطمئنا نشان دهنده ثروتمندی یک خانواده نیست! مهم این است که به زباله به عنوان یک چیز بی فایده نگاه نکنیم. دولت هم مسوول است که با زباله کسب درآمد کند نه اینکه آشغال درست شود. از زباله های بیمارستانی گرفته که باید سوزانده شوند و از زباله های قیمتی گرفته که باید از دور و بر سطل های آشغال جمع شود، همه دست مسوولین امر را می بوسد. گفته شده که روزی 50 هزار تن زباله در ایران تولید می‌شود که کمتر از 10 درصد آن بازیافت می‌شود. با این حال نکته مهم این است که هم اکنون در کشور نگاه اقتصادی به زباله وجود ندارد و دولت و شهرداری های کشور به فکر ایجاد درآمد از زباله ها نیستند. پس حداقل بهتر است به فکر مستمندانی که از این سطل های آشغال کسب روزی می کنند باشیم. شیشه و بطری و پلاستیک و کاغذ را از زباله خیس جدا کنیم. چرا که اینها قیمتی هستند.





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ، فقر،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 مرداد 1394 :: نویسنده : صفیه رضایی

اگر بخواهیم به صورت منطقی به پدیده مهاجرت ها نگاه کنیم این موضوع از بعد اقتصادی بیشتر قابل تحلیل است. هر چند که صاحبنظران این پدیده را اجتماعی تعریف می کنند. با این حال رشد حاشیه نشینی در شهرها به خصوص تهران، افزایش بیکاری که روز به روز هم آمار آن افزوده می شود، پدیده چند شغلگی، افزایش آسیب های اجتماعی و به هم ریختگی توازن بین شهر و روستا همه و همه از اثرات این پدیده است که صرفا نه به خاطر ترقی اجتماعی که برای افزایش درآمد، دامنه آن گسترده شده است. از این دست می توان مهارجت به خارج از کشور را هم یادآور شد. هر چند در بررسی مختصات ملی این موضوع کمتر پرداخته می شود. تا آنجایی هم که به بحث مربوط می شود نبود تناسب اعتبارات بین کلانشهرها و مناطق محروم این موضوع را تشدید کرده است. این مساله صرفا در یک یا دوسال بر سر زبان ها نیست. بلکه از هنگامه بررسی برنامه های توسعه تا جمع بندی و بودجه های سالیانه بر آن تاکید می شود؛ اما هر سال این قصه تکراری باز هم تکرار خواهد شد. مشکل هم از آنجایی آغاز می شود که تمام امکانات رفاهی در کلانشهرها جمع می شود ولی مدام گفته می شود که به زندگی در روستاها وشهرهای کوچک عادت کنید. این در حالی است که تقسیم ثروت در استان ها به صورت مساوی صورت نمی گیرد و حتی ممکن است شهرستان های اطراف یک استان از مرکز گلایه مند باشند. این همه به خاطر این است که به اصل آمایش سرزمین توجه نمی شود. موضوعی که در برنامه چهارم توسعه به آن پرداخته شد ولی متاسفانه با همه جامعیت آن دستاورد زیادی نداشت. معروف است که می گویند موقع تدوین بودجه فقط به نفت تکیه می کنند و هیچ. این هم ناشی از آن است که به مختصات انسانی توجه نمی شود؛ چرا که اگر توجه می شد نیازی به ابزار زور برای جلوگیری از مهاجرت به تهران نبود. نظیر طرح تهیه کارت شهروندی که نه تنها توهین محسوب می شود بلکه در صورت تهیه آن برای شهروندان تهرانی باز هم نمی توان با آن جلوی مهاجرت های بی رویه را گرفت. به علاوه به اینکه مگر الان زمان بعد از اصلاحات ارضی است که شهری و دهاتی توسط یک کارت مشخص شوند. این امر نه تنها هیچ کمکی به بحث مهاجرت نمی کند که به مسائل فرهنگی هم دامن می زند.

در هر حال چاره این مشکل تقسیم عادلانه و بازتوزیع متعادل ثروت است. آن هم به نوعی که همه طرح های عمرانی لزوما قرار نباشد در تهران افتتاح شوند. لزوما به اصل مزیت نسبی در هر استان توجه شود. این نکته هم جدی گرفته شود که با فراگیر شدن دامنه تکنولوژی بیشتر افراد از سر ناچاری در تهران هستند؛ چرا که شغل مناسب در استان های خود پیدا نمی کنند. همین افراد به محض یافتن شغل مطمئنا یک لحظه در تهران نمی مانند. در مورد حاشیه نشینی هم قطعا خود دولت به آن بیشتر دامن می زند. نمونه آن ساخت مسکن برای مردم درحاشیه شهرها بود که همچنان بر سر آن صحبت است. با این حال حالا که سیاست های برنامه ششم ابلاغ شده و تدوین آن در دستور کار است ای کاش که به موضوع آمایش سرزمین بیشتر توجه شود و ای کاش که در بودجه 95 دیگر موضوع چالش بودجه های استانی تکرار نشود.





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ، فقر،
لینک های مرتبط :


شاید در گذشته ها مفهوم دوره گردی و دستفروشی مختص سالخوردگان و از پا افتادگان بود که نان شب خود را با خرده فروشی کنار خیابان در می آوردند؛ اما امروزه این شغل کاذب شامل همه سنخ آدمی می شود. از پیرها گرفته تا کودک و نوجوان و زن و مرد. موردی هم که خیلی عجیب به نظر می رسد گرایش تحصیل کرده ها در این شغل کاذب است. اینکه خوب است یا بد یا درآمد کافی دارد مهم نیست. مهم در هم ریختگی طبقات اجتماعی است. امروزه تحصیل کردگان لاجرم جزء طبقه روشنفکر و متوسط جامعه به شمار نمی روند. هم از لحاظ بعد مالی و هم از لحاظ نگاه به زندگی. خیلی نگذشته است از زمانی که شهردار تهران از کارتن خواب های تحصیل کرده ابراز ناراحتی کرد. این نشان می دهد که شکاف اجتماعی بین نسل ها دیگر از بین رفته است. شکاف بین طبقات و جابه جایی و تناقض گونگی طبقات معادلات سیاستگذاری شهری و رفاهی را به هم می ریزد. چیزی که حل آن به گذر زمان مربوط نمی شود. بلکه عوامل مختلفی در ایجاد آن دخیل هستند. با این حساب اگر شما هم مثل من خانم موجهی را در مترو ببینید که کارش فروش لوازم آرایش است و اتفاقا لیسانس مهندسی برق هم دارد شاید تعجب نکنید. هنگامی که من از او دلیل این کار را با وجود مدرک تحصیلی اش پرسیدم فقط کمبود درآمد و نارضایتی شغلی را مطح کرد. اتفاقا خانمی که کارشناسی ارشد مهندسی برق هم داشت در آن جا بود و حرف های او را تایید کرد. از این بابت که ما در دانشگاه هیچ چیز یاد نمی گیریم و فقط تئوری و شفاهی به ما آموزش داده می شود. هنگامی هم که در بازار کار وارد می شویم باید چندین سال بگذرد تا دستگاه ها و کاربردهای آنان را یاد بگیریم. زمانی که برای ما از دست می رود و عملا بازار کاری که آینده ای نخواهد داشت.

آن لیسانسه دستفروش رفت ولی چیزی که به ذهن خطور کرد این بود که احتمالا افراد در جامعه خود بی نهایت در جایگاه واقعی خود قرار ندارند. این عدم قرارگیری در جایگاه از لحاظ جامعه شناسی سیاسی بسیار مخرب است. در این زمینه شما را به کتاب سیاست های خیابانی آصف بیات ارجاع می دهم. آنجایی که از جنبش دستفروشان و فقیران و دوره گردها می گوید و از نقشی که آنها در طول زمان در تحول سیاسی و اجتماعی قبل از انقلاب ایفا کردند. اینجا فقط پای لنگ دولت نیست که پاشنه آشیل می شود که خیلی از عوامل دیگر در آن موثر هستند. عواملی چون جنگ، ازدیاد جمعیت، مشکلات اقتصادی و اجتماعی، تغییر جهات طبقاتی و ...

تنها موردی هم که باید بگوییم این است که بیکاری پدیده عجیبی نیست و وقتی شکم کسی گرسنه باشد دست به هر کاری می زند. آن وقت است که در این میان باید از سیاست های خیابانی و سیاستگذاری های خیابانی سخن گفت. روی سخن اینجا با دولت است. سخنی تکراری و پرحاشیه: بیکاری چاره می خواهد.

این نکته هم قابل ذکر است. دستفروشی و دوره گردی در خیابان و مترو تحصل کرده ها دارد عادی می شود؛ یعنی هم داریم! هم میشه!





نوع مطلب :
برچسب ها : اقتصاد، فقر، سیاست داخلی،
لینک های مرتبط :


عبارت آقازده را زیاد شنیده ایم. هر چند وقت یکبار هم در رسانه ها یا فضای مجازی یک آقا زاده  یا این روزها خانم زاده بولد می شود. این پدیده جدیدی نیست. با این حال روز به روز دامنه آن بیشتر می شود؛ چرا که اکثریت جامعه ما جوان است و طبیعتا لازم نیست حتما پسر یا دختر فلان شخص باشند. همین که اتومبیل خارجی سوار شوند و دست به قراردادهای کلان و جابه جایی پول بزنند و شمایل پولدارها را دربیاورند همین قدر کافی است که به این ها آقازاده بگویند یا نوکیسه. آن هم در جامعه ای که به دست آوردن پول و جایگاه شغلی بسیار سخت شده است. عده ای با اشاره ای به درآمدهای کلان دست پیدا می کنند. این نوکیسگی به اعتقاد صاحبنظران نه تنها به باروهای دینی و اخلاقی ما ضربه می زند که باعث رشد مصرف گرایی و به باوری مصرف زدگی هم شده است. گاه و بیگاه شکاف اجتماعی هم در این راستا بیشتر می شود؛ چرا که نوکیسگی به معضل حذف طبقه متوسط از جامعه دامن می زند. از لحظه ای که طبقه متوسط روبه انحلال رود  ناگاه فقط دو طبقه پایین و  بالا یعنی ثروتمند و فقیر باقی می مانند که در این میان فقرا ثروتمندان را مذمت می کنند و این امر باعث می شود که انباشت ثروت در جامعه  فعلی حرام شود. همان طور که اینک اگر کسی در جامعه ما تلاش کند و به درآمد بالایی دست یابد گفته می شود که دزدی کرده و مال فقرا را خورده است. این باور آنقدر نهادینه شده که آنهایی که ثروتمند و سرمایه دار هستند سعی می کنند ریا کنند و خود را به طبقه فقیر در ظاهر نزدیک کنند که البته بیشتر در میان سیاسیون جای دارد. عده ای هم که پوپولیست نیستند سکوت می کنند. در این میان نوکیسگان تمام باورهای خلقی و اقتصادی و ارزشی را زیر سوال می برند. چون نه محافظه کاری ثروتمندان سنتی را دارند و مثل سرمایه داران حاذق هستند. این در حالی است که سیستم مالیات برای اینها لحاظ نمی شود و عموما از دست مالیات دادن هم فرار می کنند. از رشد شبکه های فساد که بگذریم این عدم کارایی دولت در گرفتن مالیات از این طبقه باعث می شود که سیاست های بازتوزیع درآمد در جامعه ابتر بماند. از طرف دیگر این دسته افراد سبک زندگی اصیل را هم به بازی می گیرند؛ چرا که نمای زشتی در جامعه به وجود می آورند که به مدد جیب پدر است یا مادر یا اینکه آنقدر بادآورده است که با یک سیاست نادرست به باد می رود. از طرف دیگر طبقه نوکیسه در میان طبقه فقیر و ثروتمند گونه ای شکاف به وجود آورده که خواه ناخواه ماهیت فعالیت اقتصادی در این میان اشتباه تعریف می شود. به عبارتی در چنین جامعه ای بخش متوسط سرمایه دار و بخش خصوصی نمی تواند رشد کند؛ چرا که  هر حرکت اقتصادی فعل دزدی و غارتگری برای آن تعریف می شود. در چنین جامعه ای مردم به حرکت های اقتصادی دولت هم اعتمادی ندارند و دستگاه دولتی فقط در پی بگیر و ببند مفسدان اقتصادی است. مشکل هم از آنجا شروع می شود که جامعه ای که اکثر آن جوان است باید مواظب باشد که جوانان را چگونه هدایت می کند. در هر صورت از طبقه فقیر که بگذیم نوکیسگان هم وجهه سرمایه داران را خراب می کنند و هم اعتماد عمومی به مولفه های اقتصادی را.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : اقتصاد، فقر،
لینک های مرتبط :


چند جوان خوش پوش گوشه خیابان ولیعصر نشسته اند. ساز به دست دارند و مینوازند.یک هم میخواند. صدای زیبایی دارد. مردمی ایستاده اند و نگاه میکنند. عده ای هم پول میدهند. عده ای هم که پول نمیدهند آفرین و مرحبا میگویند.وقتی اهنگشان تمام میشود از یکی از آنها میپرسم: چرا اینجا اجرا میکنید؟ کسی به شما گیر نمیدهد؟ میگوید: چرا خب ولی مردم استقبال میکنند. ما دانشجوی موسیقی هستیم. منبع درآمدی هم نداریم. هر کداممان خرج زندگی خودمان را می دهیم. مجبوریک که هنرمان را به خیابان بیاوریم. هم لحظات قشنگی برای مردم ایجاد میکنیم. هم به پول میدهند. گفتم:  شنیده ام که برخی از شبکه های اجتماعی به عنوان موسیقی هنجار شکن از شما حرف زده اند.اصلا گفته اند که اینها مظاهر غربی است و باید با این الات و ادوات و آدمهایشان برخورد کرد. میخنند و میگوید: نه.. اصلا اینطور نیست.اجرای ما کاملا موافق سنن ایرانی است. کی گفته که هنجار شکن است. بعد از آن دزدی سه میلیاردی و اختلاس که نمیکنیم داریم کار میکنیم. هنرمان را عرضه میکنیم پول هم مردم به ما میدهند. تازه اگر هم بخواهیم کار کنیم و آهنگمان را جایی پخش کنیم ما که اسپانسر نداریم. جای مارا دراه نمیدهند. خیلی از جریاین های موسیقی زیر زمینی تشده اند. جرات ندارند. خودشان تبعیدبه زیر زمین میکنند آنوقت دم از عناد و چیزهای دیگر میزنند. هنر جوهره وجود ماست ولی خب دغدغه نان هم داریم. هم جان ماست هم نان ماست. کمی که فکر کردم دیدم کم بیراه هم نمیگوید.

 کمی جلوتر رفتم. گوشه ای میدان ولیعصر. نقاشی بومشش را جلویش گذاشته بود و چهره میکشید. یک عکس پرسنلی داشتم. به او دادم گفتم برای من هم میکشی؟ چقدر میشود هزینه اش؟ گفت: حدود 40 و 50 هزار تومان. کارم عالی است. همه راضی اند. عده ای دور بر او جمع شده بودند. از او پرسیدم شغلت چیست؟ گفت نقاشم. دفتر هم دارم با دوستان. ولی جمعه ها برای امرار معاش اینجا یا کنار پارک لاله هم می نشینم و اتفاقا استقبال هم میکنند. هنر است دیگر. عرضه میکنم در مقابلش هم اجرت میگیرم.گفتم: چیزی که به شما نمیگویند؟ مثلا چرا کنار خیابان؟ گفت: ای بابا این دوره که همه چیز به خیابان آمده. اقتصاد کلا از همین خیابان ها میچرخد. چکار دارند به ما. دزدی که نمیکنیم.از شیر مادر هم حلال تر است.اصلا این سالها فقر دامن همه را گرفته است. ما هنرمندان هم اگر حمایتی نداشته باشیم مجبوریم اینگونه روزگار بگذرانیم.از چند خیابان عبور کردم. پیرمرد نوحه خوانی بود که روضه میخواند. ضبطی کنارش بود و میکروفن. مردم به او پول میدادند. با خودم گفتم این هم نوعی هنر است. روضه خوانی. حتما این پیرمرد هم مجبور است هنر صدایش را به خیابان بیاورد و یا دیگر آنقدر پیر شده که مسجد و هیئت خریدار ندارد. نابینا هم بود.نوحه اش که تمام شد پولی در ظرفش انداختم. با خودم فکر کردم این کار کمک به تکدی گری است.اصلا گداپروری است یا چیز دیگر؟ هر چه بود من داشتم مزد لذتی که از تماشا و شنیدن هنر این  آدمها را چشیده بودم پرداخت میکردم. اصلا اگر کسی باشد که از آن جوانان حمایت کند شاید مجبور نباشند موزیک خیابانی راه بیاندازند. آن نقاش هم همینطور. آن نوحه خوان هم کارش در مسجد است و براستی اینها جایگاهشان را گم کرده اند یا جامعه جایی ندارد که گمشده هایش را سرو سامان بدهد. اقتصاد بدجور به خیابان آمده، در هر قشر و گروهی. به نظرم اسمش صرف گدایی نیست. نوعی دهن کجی است به شرایط نابه سامان اقتصادی. پدیده ای کوتاه مدت که در بلندمدت چالشی عظیم خواهد شد.پس به جای زدن برچسب های هنجارشکنی و... به درمان بیاندیشیم.





نوع مطلب :
برچسب ها : فقر، اقتصاد،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 16 مهر 1393 :: نویسنده : صفیه رضایی

پول را می­گیرد. می­گوید: خدا خیرت دهد. فروش سر صبحم است. ان شاء الله دستت خوب باشد کلی فروش کنم. به او می­گویم: راضی هستی از کارت؟ می­گوید: خدارا شکر. خوب است. خرجم را در می آورم.می­گویم: درآمدت چقدر است؟ می­گوید: بد نیست؛ حساب کنم روزی 200، 300 هزار هم می­توانم بفروشم. اکثرا چون خانمها مشتری ام هستند فروش می­کنم. گفتگوی من و او با آمدن یک مشتری و بحث و خرید و فروش آنها به پایان می­رسد. با خودم فکر می­کنم کار من با این خانم که در مترو دستفروشی می­کند چه فرقی داریم؟ اصلا کدام­یک شغل سخت­تری داریم؟ من که یک خبرنگارم و به زور ماهی 700 در می­آورم یا این خانم که چندین برابر من درآمد ماهانه می­تواند داشته باشد؟ هر دو امنیت شغلی نداریم.جالب است که مامورین هم کاری به اینها زیاد ندارند و مردم هم از اجناس آنها استقبال می­کنند. شاید در جامعه ما کم کم دستفروشی به یک شغل تبدیل شده است. هر چند تضمین و ثباتی ندارد. با این حال بی ثباتی جزء لاینفک تمامی کارها است. بحران اقتصادی، رکود و تورم بیش از حد چند سالیست که عده ای را مجبور کرده که به خیابان بیایند. قبلا در کنار پیاده روها بساط پهن می­کردند الان بر روی دست وشانه می­گیرند و فریاد می­زنند و فروش می­کنند. از همه اقشار هم می­توان لابه لای دستفروشان دید. جوان،پیر، معلول ، زن ، مرد و...

قدرت اقتصادی پایین و عدم توان پرداخت مالیات و از طرفی نان شب باعث شده که عده ای از 7 صبح تا 10 شب در زیرزمین دستفروشی کنند. این نشان می­دهد که هم تقاضا برای این بازار هست و هم محتاجین به پول این کار زیاد شده است.دولت هم هر چه سعی می­کند اینها را جمع کند باز ناتوان می­شود. از طرفی دستفروشی هر چند ممنوع و جرم محسوب می­شود با این حال دولت دست آنها را در روز بازار باز گذاشته که در آغاز بازگشایی مدارس دستفروشی کنند. این نشان می­دهد که علی رغم ممنوعیت این کار میان برهایی هم برای تعدیل قیمت­ها وجود دارد. اصلا مردم به باور خودشان از دستفروش بهتر می­توانند تخفیف بگیرند تا مغازه دار. این می­شود که خواه ناخواه در باور عموم به عنوان یک کار البته آن هم از نوع نامتعارف شناخته شده است. البته این پدیده عجیبی نیست. زمانی که بیکاری اوج بگیرد هر کس برای سیر کردن شکم خود و کسانش مجبور است به این دست کارها دست بزند. نمی­شود گفت زنگ خطر است ولی یک هشدار است.چرا که از لحظه ای که تجارت و خرید و فروش در خیابان و به دست دستفروشان بیافتد خیلی مسائل تهدید کننده پیش می­آید. از طرفی اکثر دستفروشان به خصوص در مترو با هم در ارتباط هستند. هر روز همدیگر را می­بینند و می­شناسند. این موضوع هم هشداری است. چرا که یکپارچگی آنها از بعد اقتصادی و امنیتی مسئله ساز می­شود؛ البته در آینده. با این حال آیا می­شود به دستفروشی به عنوان یک شغل نگاه کرد آن­هم از نوع پرزحمت و سخت؟ شاید به باور خیلی­ها جزء اشتغال کاذب است و اصلا شغل نیست. یک راه درآمد موقتی است.در واقع همین طور است. ولی گسترش آن روز به روز با وجود مشکلات اقتصادی نگاه مردم را به این مقوله عوض کرده است. تا جایی که وقتی از یکی­شان می­پرسم شغلت چیست؟ می­گوید: همین... دستفروشم.

در واقع در یک اقتصاد مریض باید هم دستفروشی و دلالی و.. به عنوان شغل محسوب شود. دستفروشی هم از آن دست کارهایی است که هیچ پشتوانه و امنیتی در بر ندارد. هیچ حمایت بیمه ای و اجتماعی هم ندارد. با این حال  قابل انکار هم نیست. چرا که در باور عموم پذیرفته شده است. در واقع میانبر ممنوعی است که به اقتصاد بیشتر ضربه میزند و از طرفی دستفروشان کسانی هستند که از رکود و تورم و گرانی ضربه خوردند و می­بینند و مجبورند برای لقمه ای نان خود را به آب و آتش بزنند.عجیب نیست اگر بگوییم دولت برای ساماندهی آنها و هدایت صحیح به بازار کار باید سیاستگذاری کند. اقتصاد که برای نان شب به خیابان بیاید زنگ خطر است. این را آن زن دستفروش به من نگفت. ولی من در لابه لای حرف هایش فهمیدم. فهمیدم که شاید هزار حرف و کنایه در روز می­شنود ولی باز مجبور است. فهمیدم که نان حلال او بهتر از فساد است. فهمیدم که اگر این زن را به کافی  شاپ و رستوران راه ندهند مجبور است به خیابان بیاید. او هم دوست دارد خانم باشد. خانه داری کند. بچه داری کند. کنار بچه اش باشد ولی مجبور است. فهمیدم که میخواهد دسترنج خودش را بخورد نه دزدی کند، نه فساد کند و نه چیز دیگر...او هم کار سختی دارد. دارد زندگی می­کند. برایش مهم نیست دیگران چه نگاهی دارند. زنانه برخورد نمی­کند. مردانه وار اجناسش را می­فروشد و سرش را بالا نگه می­دارد.






نوع مطلب :
برچسب ها : فقر،
لینک های مرتبط :


شنبه 8 شهریور 1393 :: نویسنده : صفیه رضایی

به ندرت پیش آمده که تصویری از یک کشاورز در تلویزیون، سایت ، مجله و... ببینیم و واژه مظلوم در ذهنمان تداعی نشود. اصلا رسانه ها اصرار دارند که هر چه عنوان بدبختی و فلاکت است برای این قشر تصویر کنند. مثلا پیرمردی با لباس های خاکی در حال درو و...البته که این قشر زحمت کش نمیواند اتوکشیده و با کرم و کراوات سر مزرعه ظاهر شود ولی سخن بر سر ادبیات خاص رسانه ها در به تصویر کشیدن زندگی، احتیاجات و فعالیت های آنان است. حال تصور کنیم که بچه کشاورزی  اینطور برنامه ها را از تلویزیون میبیند. خود را با بقیه هم سن و سالانش مقایسه میکند. اصلا دلش میخواهد پدرش مثل همان دکتر و مهندسی باشد که در برنامه دیگر دیده است. چرا که  زندگی آنان به نظر بهتر بوده است. سرو لباس تمیزی داشته اند. دوست دارد پدرش هم به جای دستان زمخت و پینه بسته و صورتی سوخته و گرما دیده، ظاهری مثل آنان میداشت. آنجاست که دیگر علاقه ندارد که مثل پدرش باشد. کشاورز زاده است ولی از کشاورزی متنفر . این واقعیت  است که تعریف درستی در رسانه ها از کشاورزی نشده است. در واقع کشاورزی هیچگاه به صورت یک حرفه نمود نیافته است. بلکه شغلی ناچاری بوده برای شکم سیر کردن. از طرفی بهره وری هم در کشاورزی پایین است. به عبارتی دخل و خرج یک کشاورز خرده پا با هم نمیخواند. این است که یک بچه کشاورز از ابتدا زجر و فقر را حس کرده، پس دلیلی ندارد که خود را گرفتار شغل پدرش کند. از طرفی یک کشاورز که سختی و مشکلات خود را میبیند هیچ گاه این شغل را به فرزندش پیشنهاد نمیکند. از بچگی در گوشش میخواند که درس بخوان کار پشت میزی پیدا کنی و آقا باشی نه مثل هم مفلوک. این ادبیات در خرده مالکان و کشاورزان خرده پا مشهود است. البته کاری به مالکان و سرمایه داران  نداریم. هر چند آنها نیز در کنار یک شغل و سمت دولتی کشاورزی را به عنوان تفنن و زمینشان را به عنوان تفرجگاه نگاه میکنند. در واقع کشاورزی از چند ضلع تضاد طبقاتی، فقر لایه ای، فقر فرهنگی و فقر اقتصادی به اسارت درآمده است و کشاورزان چه بخواهد چه نخواهند همچنان مظلوم تعریف میشوند. چرا که به نظر تا فقر اقتصادی و تضاد طبقاتی این قشر حل نشود و دولت سعی در سرمایه دار نکردن این قشر نکند همچنان صدا و سیما تصویر کشاورز را خوب جلوه نمیدهد. دیگر در ذهن هیچ پسرکی بیل و کلنگ ابزار حرفه نیست. و صد البته که رسانه های دیگر  منعکس کننده ذات واقعی و مشکلات کشاورزان هستند. البته ضعف رسانه ملی در کم اهمیت جلوه دادن کشاورزی قابل اغماض نیست. صدا وسیما باید تعریف درستی از کشاورزی داشته باشد. نگاه سرمایه دار به کشاورز داشته باشد نه دهقان و رعیت. این نگاه زمانی نهادینه میشود که دولت ابزارهای حمایتی را به کار ببندد. یارانه دهد. حمایت کند. مالیات بر سر چاه های کشاورزی مالکان خرده پا نبندد. از محصول تولیدی حمایت کند. پول گندم و جو را به موقع به کشاورز دهد. دست دلال را باز نگذارد نه اینکه دلال را ساماندهی کند. اصلا بورس کشاورزی محلی راه اندازی کند. که کشاورزان با هم در ارتباط باشند و بتوانند  محصول خود را از طریق یک باشگاه فروش اختصاصی بفروشند. در واقع از طرفی دولت حمایت از فعالیت قبل از تولید داشته باشد و از طرفی کشاورزی را به سمت خصوصی سازی ببرد. سیستم آبیاری را تقویت کند و مدام نگوید پتانسیل ما کم است و غیره. و به راستی دیدیم که فقر و ضعف فرهنگی تخریب کننده چهره کشاورزی ناشی کم توجهی صرف رسانه ها نیست. تعریف نادرست رسانه ها از کشاورزی ناشی از مفهوم تعریف نشده و بدون حمایت دولت است. امیدواریم روزی یک کشاورزاده با افتخار بگوید میخواهم کشاورز شوم.





نوع مطلب :
برچسب ها : اقتصاد، فقر، سیاست داخلی،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 26 خرداد 1393 :: نویسنده : صفیه رضایی

دولت نهم و دهم پایه گذار رویکردی پوپولیستی در سیاست داخلی بود. همچنان که در عرصه بین الملل به عنوان یک فعال سیاسی عمل میکرد.در طول این دوره شاید به جرات بتوان گفت بسیاری از ارزش ها و فرهنگ هایی که بودند  به خیابان آمد. خود ریس جمهور مردمی و در میان مردم خود را نشان میداد. شاید بی دلیل نبود که ارزش ها از حوزه فردی به جامعه و حوزه عمومی کشیده شدند.مقوله حجاب و فرهنگ پوشش به خیابان آمد. آنهایی که امر به معروف میکردند و به اصطلاح گشت ارشاد بودند. در حوزه اقتصاد هم نوعی اقتصاد دلالی و واسطه ای رشد کرد. بیشترین فساد اقتصادی و اختلاس در این دوره نمایان شد. به واقع عدم بدست گیری سیاست دقیق باعث این موضوع شد. اصل کلام اینکه اگر قرار است اینگونه آنچه هست به خیابان آید باید سیاست های خیابانی برای آن در نظر گرفت و تدوین کرد.اگر از دستفروشی در مترو و کنار خیابان ها بگذریم شاید بیشترین آسیب نبود سیاستگذاری صحیح، وجود فقری لایه ای و تنیده شده در طبقات جامعه باشد. جایی که بیشترین جابه جایی طبقات اجتماعی رخ میدهد.یعنی تعریف جدیدی از طبقه متوسط و فقیر داده میشود. آنجاست که دولت با ظاهر شدن حجم انبوهی طبقه متوسط فقیر شده روبه رو میشود که به هر طریق کمتر قابل مدیریت است. شاید این حجم انبود قابلیت سازماندهی گروهی نداشته باشند( تنها هدف اقتصادی است و به اصطلاح شکم سیر کردن است و گفتمانی پشت سر ندارد) با این حال در بلند مدت همین هدف اقتصادی  در بین اینها دردسر ساز خواهد شد. شاید آنجاست که لزوم سیاستگذاری بلندمدت خیابانی از سوی دولت احساس میشود.





نوع مطلب :
برچسب ها : دولت، فقر، سیاست داخلی،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2