تبلیغات
پس از آتش بس - مطالب ابر فرهنگ
 
درباره وبلاگ


پس از آتش بس، وبلاگ صفیه رضایی؛
کارشناسی ارشد علوم سیاسی ، نویسنده و روزنامه نگار است.

مدیر وبلاگ : صفیه رضایی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پس از آتش بس
وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 17 مرداد 1395 :: نویسنده : صفیه رضایی

پدرم بیت شعری را همیشه در تشویق و ستایش نویسندگی برایم می‌گفت که: «قلم گفتا که من شاه جهانم/ قلمزن را به دولت می‌رسانم»

سال‌ها از آن تشویق‌ها و ستایش‌ها می‌گذرد اما همچنان با خود فکر می‌کنم که این‌همه اهل قلم و خبرنگار و روزنامه‌نویس، با آن‌همه آشتی که با این شاه جهان دارند چرا به دولت نمی‌رسند؟ شاید این گلایه بسیاری از خبرنگاران و روزنامه‌نگارانی باشد که سال‌هاست با قلم انس گرفته‌اند اما یا مورد بی‌مهری قرار می‌گیرند یا نه‌تنها به دولت نمی‌رسند، که دولتیان هم آنها را به حساب نمی‌آورند! تفکری طنزگونه است اما بجا و مختص احوالات آن‌دسته از نویسندگانی که با بی‌پولی دست‌وپنجه نرم می‌کنند و تنها دلخوش روزهایی هستند که می‌نویسند و با شاه جهان انس و الفت همیشگی برقرار می‌کنند و شاید عده‌ای از این روزنامه‌نویس‌ها به ذهن‌شان هم خطور نکند که نیاز است به دولت برسند! تفکر این‌دسته از نویسندگان مثال درویشی و دلخوشی است. حالا من هم در ادامه آن بیت معروف شاه جهان این دوبیتی به ذهنم رسید:

جای قافیه را تنگ مکن خودخواهی است
تو ندانی که همه شعر من از تنهایی است
جای پای سخن از سفره دل خالی کن
این گدایی و سرودن به خدا هم شاهی است

 این مطلب در روزنامه صمت





نوع مطلب :
برچسب ها : یادداشت، فرهنگ،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 23 تیر 1395 :: نویسنده : صفیه رضایی

تضاد طبقاتی همیشه گونه هایی از تعارضات لایه ای میان افراد جامعه را رقم می زند. فرقی هم نمی کند که این تضاد طبقاتی در یک کشور توسعه یافته باشد یا یک کشور در حال توسعه؛ فقرا در کنار ثروتمندان تصویر ناموزون بی عدالتی را رقم می زنند؛ نمونه این تضاد طبقاتی هر سال با اعلام خط فقر بیشتر تداعی می شود. روشن ترین مثال به روز این تضاد نیز، در اعلام رقم های کلان فیش های حقوقی برخی از مسئولین نمود عینی پیدا کرده است. رقم هایی که مدتی است در اندازه و ابعاد گوناگون دست به دست در رسانه ها و جراید می چرخند. تا جایی که همگان منتظر هستند تا ببینند فردا فیش حقوقی فلان مسئول یا مدیر منتشر می شود یا خیر؟ در این میان معلوم نیست که چه کسی راست می گوید و حقوق پایین تر از مسئول دیگر را می گیرد یا بالاتر را؟ خواندن خطوط اخبار مربوط به رویداد فساد اقتصادی شاید چندان دیگر جالب نباشد بلکه میان خطوط این رویداد را خواندن مهم تر است. به عبارتی باید بدانیم که چگونه یک رویداد اقتصادی، ابعاد فرهنگی و اجتماعی و حتی سیاسی جامعه را در تیررس قرار می دهد.

 

مهم این است که بدانیم چرخه افشاگری حقوق های نجومی در دور تند افتاده و افکار عمومی جامعه را متاثر خواهد کرد. تاثیری که نه از بابت روشنگری و افشاگری است که از بابت بی اعتمادی و سرخوردگی خود را نمایان خواهد کرد. بی اعتمادی به آنچه منتشر می شود یا به مسئولینی که در راس کار هستند. این شاید اولین پیامد این آلودگی روانی ناشی از افشاگری های فیش های حقوقی باشد. شاید افکار عمومی جامعه در پیش و پس اعلام اختلاس های کلان اقتصادی به این دست مسائل عادت کرده است اما چه کسی می تواند باور کند که افزایش این آمار و اخبار ذهن مردم را بیشتر از آنچه هست تخریب نکند و نوعی بدگمانی نسبت به مشروعیت حضور مسئولان را رقم نزند؛ حالا اگر این موضوع را در کنار فرهنگ بی اعتمادی و سوء ظن که در هم تنیده در فرهنگ سیاسی این آب و خاک است بگذاریم آن زمان تحلیل چنین پیامدی آسان تر می شود؛ البته سخن اصلی این نیست که نباید چنین افشاگری های انجام می شد یا به آنها دامن زده می شد، بلکه موضوع اصلی این است که هر چقدر به واسطه اعلام و شفافیت در میزان تضاد طبقاتی، شناخت جامعه از پیرامون خود روشن تر شود، شکاف اجتماعی و طبقاتی وسیع تر می شود. وسعتی که هیچ افشاگری و روشنگری مصلحانه هایی نمی تواند آن را پر کند. از لحظه ای که باور عمومی بر این روال منتهی شد که بر کار مسئولان اعتباری نیست و عده ای حقوق های کلان و نجومی دریافت می کنند و عده ای نان شب ندارند آن زمان نمی شود توقع مُهر مشروعیت بر کار این مسئولان را از جانب جامعه درخواست کرد.

 

نکته مهم تری که در کنار بی اعتمادی، سرخوردگی و ناامیدی جامعه باید اشاره کرد نگاه سیاسی است که مدام دم از شفاف سازی می زند. باید بدانیم زمانی که آبی بر روی زمین ریخت نمی توان به سادگی آن را جمع کرد. چرخه افشاگری های حقوقی کار را از کمیته شفاف سازی تمام کرده است و زمینه را برای تهمت و افترا  و برداشته شدن حریم های خصوصی باز می کند. بعید نیست امروز که مسئولان با فیش های حقوقی به جان یکدیگر افتاده اند از فردا نیز در بین مردم عادی کار سرک کشیدن به دخل و خرج ها مد روز شود و عده ای بر این باور که افشاگری و روشنگری سنت دولتی ها شده است راه را برای ورود بر حریم حقوقی مردم عادی باز کنند و حتی بدون اجازه افشاگری هایی انجام شود که تبعات حقوقی در بر داشته باشد. به عبارتی زمانی که زمینه برای افشاگری ها مهیا می شود ناخودآگاه بین مردم عادی نیز رواج پیدا می کند.

 

مهم ترین پیامد دیگری که نمی توان آن را نادیده گرفت بی اعتبار شدن اخبار و گرم شدن بازار داغ شایعه است. شایعاتی که زمینه را برای افترا و تهمت بسیار بر آنهایی که حقوق های نجومی دریافت نمی کنند باز می کند. این شایعات را حتی کمیته بحران شفاف سازی دولتی نیز نمی تواند جمع کند. زمانی که چینش فکری مردم در هاله ای از شایعات فرو رود آن وقت راه دانایی از آنها سلب می شود. چنین جامعه ای مستعد طغیان است و هر فرصتی می تواند این سیل خروشان را هر جهت کنترل کند.

 

نکته مهم دیگر اینکه زمانی که باور عمومی جامعه این است که هر کس بخواهد می تواند حقوق های کلان بگیرد و در امان باشد پس جسارت حرام خواری و مال دیگران را خوردن رواج پیدا می کند. شاید دور از ذهن باشد که جامعه ای با وجود باورهای مذهبی مربوط به حلال خواری باز از سر طغیان و دهن کجی به رفتار مسئولان، اهمیتی به باورهای اصیل نداشته باشد و بیشتر دروغ، خودخواهی، دزدی و فرصت طلبی جایگزین ویژگی های مثبت این جامعه شود. همین رویه را در ماجرای اعلام رقم های متفاوت اختلاس های اقتصادی دیده و شنیده ایم. نوعی بی اعتمادی و در عین حال بی تفاوتی در بین مردم رواج پیدا می کند که زمینه های فساد را در جامعه بیشتر فراهم می کند. به عبارتی فساد، فساد می زاید. این زایش فساد چرخه باطلی است که تمامی ارکان جامعه را مسموم می کند.

 

اما اصلی ترین پیامد افشای فیش های حقوقی زیرسوال بردن اصل و مشروعیت جامعه و نظام از جانب مردم است. زمانی که مردم می بینند که عده ای از مسئولان حقوق های زیاد دریافت می کنند کلام آنها را در هر مرام و مسلکی باشند، قبول نمی کنند و بر آن صحه نمی گذارند. به یاد داشته باشیم که جامعه امروزی جامعه روشنگری نیز هست و به زود حافظه تاریخی خود را پاک نمی کند. تنها در اثر رویدادها ممکن است دچار بی تفاوتی شده باشد و گرنه بر این باور است فقر را عده ای ثروتمند به وجود آورده اند که سهم عده ای دیگر را ربوده اند. جامعه امروز ما خودش را رعیت و کلفت عده ای غنی نمی داند ؛ بنابراین بدیهی است که واکنش نشان می دهد . حال می خواهد با پوز خندی از سر ناامیدی به این معنی «که چه می شود کرد!» باشد یا نفرین ابدی!!!

 

نکته مهم تر در ماجرای فیش های حقوقی پیامدی است که در فرهنگ کار می گذارد. این در حالی است که در کشور ما فرهنگ کار و روحیه همکاری جویانه به دلیل پرورش تاریخی فرهنگ شک و تردید نسبت به کار جمعی و گروهی تضعیف شده است و اعتقاد کلی بر این است که تا  این حافظه ناموزون تاریخی از ذهن ما ایرانی ها پاک نشود گرایش به روحیه کار  جمعی کمتر است و فرهنگ فردگرایی در  کار رشد می کند. حالا در نظر بگیریم که در چنین فضایی که ذهنیت جامعه بر این موضوع استوار شده که می توانند افرادی حقوق های نجومی بگیرند چه لزومی به تلاش در خود احساس می کنند ؛ چرا که فکر می کنند می توانند راحت تر و بدون دغدغه پول در آورند. این همان سمی است که در چینش فکری جامعه به وجود می آید و به جرات می توان  گفت  که هر پادزهری از جنس شفاف سازی از جانب دولت تا مدت ها نمی تواند آن را مداوا کند.

 

در کنار این مشکل می توان به نکته مهم تری نیز اشاره کرد و آن بی توجهی به قوانین در جامعه است. ناخودآگاه وقتی افراد  جامعه می بینند که برخی از مسئولان در فضایی غیرقانونی می توانند حقوق های نجومی بگیرند با خود می گویند چرا فقط قانون برای آنها معنا شود؟ چرا درصد افزایش حقوق براساس قانون کار باید برای آنها  تعریف شود و چرا قانون فقط برای افراد طبقه دوم تا آخر جامعه ملموس شود؟ این نگاه به تمامی ابعاد جامعه می تواند تسری پیدا  کند. ممکن است افراد جامعه نسبت به تمامی قوانین موجود همچون رانندگی بی توجه تر شوند، حتی پرخاشگری کنند و اینچنین بازتاب یک رویداد اقتصادی در ابعاد روانی و اجتماعی ظهور و بروز پیدا کند. در هر صورت باید بدانیم فساد، فساد می آورد.

** این یادداشت به تازگی در نشریه اقتصادی جم استان گلستان منتشر شده است.





نوع مطلب :
برچسب ها : فقر، فرهنگ، اقتصاد، حسن روحانی، فیش های حقوقی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 13 تیر 1395 :: نویسنده : صفیه رضایی

گفته می‌شود که ایرانی‌ها روحیه بی‌اعتمادی و سوء ظن نسبت به همدیگر دارند. در فرهنگ سیاسی نیز چنان این ویژگی عمیق است که به تمامی زوایای دیگر نیز کشیده می‌شود. یکی از دلایل این روحیه، وجود حکومت‌های دیکتاتور و پدرسالار در سرزمین ما دانسته شده که همواره در طول تاریخ موجی از بی‌اعتمادی را برای مردم رقم زده است؛ تا جایی که این مشخصه در فرهنگ سیاسی ایرانیان ریشه دوانده است. حتی نظریات توهم توطئه نیز از این ویژگی نشات می‌گیرد. کاری به این مسئله نداریم که حکومت‌های ایران زمین، مالک آب و زمین بوده‌اند و مردم عده‌ای رعیت که با ترس از ارباب زندگی می‌کردند. حتی به این موضوع نیز کاری نداریم که مالکیت بر آب و زمین زمینه‌های استبداد و دیکتاتوری را بیشتر کرده است. تا جایی که روحیه در هم تنیده در بین مردمان این سرزمین همواره ترس و بی‌اعتمادی و واهمه‌ای تاریخی شده که به‌تدریج به بی‌اعتمادی و شک تبدیل شده است. بلکه می‌خواهیم بگوییم این روحیه همچنان وجود دارد و از دل نگاه به حکومت، به اجتماع و حتی در بین مردم رسیده است. تعجبی ندارد اگر یک خارجی که خوب مردم ایران را می‌شناسد بگوید ایرانی‌ها اهل کار جمعی نیستند؛ تعجبی هم ندارد که برخلاف دین اسلام تمایل به کار فردی و انحصاری دارند. به موازات آن روحیه اشرافی گری قبیله‌ای در بین مردم جا افتاده تر است. طایفه گرایی و قبیله گرایی در طول تاریخ این موضوع را نشان می‌دهد. حتی در همین عصر این موضوع را می‌توان به جرات به چالش کشید. فرضیه محکم در این روحیه انحصار محور و قبیله گرا، بی‌اعتمادی است. به عبارتی سوء ظنی در فرهنگ سیاسی ایران تحلیل شده است که پایه‌های مشارکت و همکاری را ضعیف می‌کند. آنچنان می‌شود که تمایل برای کار جمعی کمتر می‌شود. همین روحیه فرار از مشارکت اقتصادی در فرهنگ کار ریشه دوانده و باعث شده که آستانه صبر و تحمل در مقابل نقد در میان ما کمتر شود. البته این گفته‌ها به معنی خودزنی و تخریب فرهنگ سیاسی و اجتماعی ما نیست. بلکه واقعیاتی است که ثابت شده و تحلیل گران بسیاری بر روی آن سخن‌ها گفته‌اند. یکی از استادان بنام علوم سیاسی معتقد است که ما هنوز از مرحله قبیله گرایی عبور نکرده‌ایم و این امر باعث شده که نتوانیم به راحتی از هم نوع و همکار صحبت کنیم. حتی این روحیه قبیله گرایی در ارکان دولت نیز ریشه دوانده و کار را به معادلات و مناسبات خانوادگی رسانده است. همین قبیله گرایی در بخش اقتصادی نیز نمود پیدا کرده و به آنچه خصولتی و شبه دولتی و یا تجمع‌های اقتصادی خانوادگی در دل اقتصاد است، می‌رسد. جایی که خصوصی‌سازی را به انحراف کشانده است. همین روحیه خانوده گرایی فرهنگ کار را با مخاطره روبه رو کرده و باعث شده که هر کس با توان و تخصص خود در جایگاه واقعی خود قرار نگیرد. اینگونه است که مهارت و مهارت آموزی در پاره‌ای اوقات دستخوش معادلات رابطه‌ای می‌شود که متاسفانه محاسبات کاری را به هم بریزد.

 روحیه قبیله گرایی و طایفه منشی تا آنجا می‌رود که نتوان عنصر پویا و موثری که فقط ضعف آن غریبگی است در سیستم مدیریت یک واحد صنعتی خصوصی راه دهیم. این همان قاعده‌ای است که قرائت مدرن آن رابطه به جای ضابطه است. این قاعده تا آنجا پیش می‌رود که تمامی زوایا واصول همکاری جویانه با عناصر غریبه خارج از سیستم را نفی یا نهی می‌کند. برآیند آن نیز خزیدن به داخل لاک انحصارگرایی و دوری از تبادل و مشارکت است. این همان چیزی است که می‌گویند روحیه کار جمعی نداریم یا فرهنگ ذهنی مشارکت در ما قوی نیست.

البته‌گذار از سنت به مدرنیته و چالش‌های این مسیر شاید اندکی این ضعف مشارکتی را تقویت کرده است. تا جایی که امروزه نمی‌توانیم با جرات بگوییم هیچ ایرانی در کار گروهی قوی نیست. اما می‌توان گفت که در فعالیت‌های اقتصادی به واسطه وجود فضای رقابتی این مشارکت کمتر بروز پیدا می‌کند. حتی رقابت در دیگر بخش‌ها نیز باعث می‌شود که دو نفر یا چند نفر نتوانند از همدیگر بهره ببرند و مدام بخواهند در مسیر تک روی از هم پیش بگیرند. لازمه برطرف شدن چنین ضعف فرهنگی تغییر نگاه و پیش نیازهای جامعه مدرن است. جامعه‌ای که در آن سودآوری برای واحدهای اقتصادی در اولویت قرار می‌گیرد آن هم به شرط یک همکاری و مشارکت سازنده نه یک رقابت نابجا و تخریبی؛ جامعه‌ای که در آن واحدهای صنعتی بخواهند مشکلات خود را با هم حل کنند نه برای همدیگر مشکل بیافرینند. چنین نگاهی زمانی نهادینه می‌شود که اصلاحات ساختاری در اقتصاد به وجود بیاید تا نگاه فعالان اقتصادی نسبت به دولت و اقتصاد دولتی منفی گرایانه نباشد. البته که زمان زیاد لازم است؛ چرا که باید این فرآیند، از دل فرهنگ سیاسی به فرهنگ اقتصادی کشیده شود و تمامی ارکان اجتماع را بپیماند.

* یاداداشت من در روزنامه صمت





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ، سیاست داخلی،
لینک های مرتبط :


نمایندگان مجلس شورای اسلامی هفته گذشته دولت را موظف به تهیه لایحه سند جامع سبک زندگی اسلامی- ایرانی و ارائه آن به مجلس کردند. موضوعاتی همچون الگوی مصرف، ترویج روحیه مشارکت و فرهنگ تعاون و رقابت سالم بین مردم، قناعت و صرفه‌جویی و احترام به کسب و کار حلال، احترام به قانون، تفریحات و اوقات فراغت سالم، ترویج سخت‌کوشی و ساده‌زیستی متناسب با آموزه‌های اسلامی از موارد مورد تاکید در این الزام مجلس برای دولت است.

البته این اولین بار نیست که از سوی مجلس الزامات فرهنگی تعیین و به دولت داده می شود. هر چند عده ای این طرح های فرهنگی را آخرین تکاپوی مجلس نهم می دانند. به ویژه اینکه اینطور گفته می شود که راهبرد اصلی دولت یازدهم اقتصاد است و ملزومات و اهداف فرهنگی در مراحل بعدی قرار می  گیرند. شاید به این دلیل باشد که طرح تحول اجتماعی در اوایل دولت یازدهم به دلیل عملکرد ضعیف متوقف شد. تا این زمان هم آنقدر دولت در مسایل اقتصادی و برجام و پس از برجام درگیر بوده که کمتر فرصت کرده درباره فرهنگ صحبت کند. به عبارتی ادبیات دولت یازدهم بیشتر به واژه اقتصاد قدرت مانور داده است. البته این رویکرد به لحاظ ضرورت تاریخی است و نه یک خرده گیری سیاسی.

با این حال ممکن است سوال شود که کدامین رویکرد، دولت را مجبور می کند که در مسایل فرهنگی همچون سبک زندگی یا تامین اوغات فراغت به سیاستگذاری مشغول شود؟ حالا تدوین لایحه ای پیرامون رفع موانع ازدواج، کاهش سن ازدواج، پوشش بیمه ای زایمان و درمان ناباروری، آموزش و توانمندسازی خانواده جای خود دارد. اما به ناگاه چه می شود که پای برنامه نویسی دولت در مسایل فرهنگی لنگ می زند؟ یکی از اساتید سیاستگذاری فرهنگی دانشگاه تهران این مساله را اینگونه تحلیل کرده است که در واقع دولت مسئول تمامی عناصر فرهنگی و فعل و انفعالات ناشی از این محور نیست. به عنوان نمونه چرا دولت باید برای اوقات فراغت برنامه ریزی کند؟ مگر در روز طبیعت یا 13 بدر این دولت است که به مردم می گوید که بیرون بروید و به دامان طبیعت هر چند کوتاه ، پناه ببرید؟

نکته دیگر اینکه هنوز مشخص نیست که دامنه سیاستگذاری فرهنگی دولت  کجاست؟ اگر مشخص بود طرح تحول اجتماعی با تمام مضامینی همچون پیشگیری از اعتیاد به موادمخدر، تشکیل، تحکیم و تعالی خانواده و کاهش طلاق، ارتقای نشاط و سلامت اجتماعی،  ارتقای امنیت اجتماعی و اخلاقی، ارتقای وحدت، همبستگی و هویت ملی ایرانی اسلامی، صیانت از حقوق شهروندی،  ارتقای فرهنگ دینی، اخلاق اسلام، ترویج روزی حلال، مقابله با عرفانهای کاذب، اجرای طرح عفاف و حجاب متوقف نمی ماند؟ یا حالا که قرار است تا حدی عناصر بی نظمی فرهنگی در جامعه تحت هر عنوان چه پلیس محسوس و نامحسوس کنترل شود اینچنین موضع گیری نمی شد؟ در واقع مشکل اینجاست که مشخص نیست که کدام دولت با چه رویکرد سیاستگذارانه قرار است این موارد را عملیاتی کند؛ به ویژه اینکه گفته می‌شود دولت فعلی آنچنان اعتقادی به حوزه فرهنگ ندارد. حالا قرار است با این تفاسیر تنها چند مورد به عنوان لایحه پیرو ماده الحاقی مجلس شورای اسلامی نوشته شود و زمان اجرا و نحوه عملیاتی شدن آن در هاله ای از ابهام فرو رود. اینها تمامی آن نکاتی است که تا اسم فرهنگ می آید به ذهن می رسد.

البته روی سخن به هیچ وجه با ذات قانونگذاری نیست؛ چرا با جرات می توان گفت که در زمینه مسایل فرهنگی آنقدر قانون و الزام وجود دارد که دست هیج برنامه نویسی خالی نمی ماند. مساله این است که همصدایی در برنامه های فرهنگی کم است یا گستره ندارد. یا چنان در مسایل دیگر خلط می شود که زمان شروع و پایان را نمی توان حدس زد. به ویژه اینکه آنچنان که باید و شاید در دولت فعلی عزم برای پیگیری مسایل فرهنگی وجود ندارد یا به عبارتی دولت وقت ندارد. چرا که سایه دیپلماسی در ابعاد اقتصادی و سیاسی چنان بر ماهیت دولت سایه افکنده است که نمی توان انتظار زیادی از بایدهای و نبایدهای فرهنگی در دولت یازدهم داشت. به عبارتی قرار نیست در بخش فرهنگی در این دولت اتفاق خاصی روی دهد؛ چرا که نگاه فرهنگی وجود ندارد. از این دست مسایل باعث می شود که رسالت فرهنگی از دریچه جبر نیروی انتظامی دیده شود و بارها و بارها مورد نقد قرار گیرد. حالا چه زمانی و با چه مختصاتی باید برنامه نگاری فرهنگی در دولت نهادینه شود معلوم نیست!
 
با این حال باید دید لایحه سند جامع سبک زندگی چه زمانی تدوین و با چه برنامه هایی به مجلس ارائه می شود.


منتشر شده در فردانیوز  و ایرنا




نوع مطلب :
برچسب ها : سیاست داخلی، حسن روحانی، فرهنگ، دولت،
لینک های مرتبط :


شنبه 18 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : صفیه رضایی

تا پیش از ظهور  شبکه های اجتماعی و گسترده نشدن فضای مجازی، افرادی که نیاز به منابع اطلاعاتی داشتند از کتاب ها استفاده می کردند. جدا از دانشجویان و دانش آموزانی که ملزم به خواندن کتاب های درسی و تهیه آنها بودند، افراد دیگر جامعه برای دسترسی به اطلاعات موردنیاز و حتی پر کردن اوقات فراغت خود، برای جستجو و خرید کتاب وقت می گذاشتند. کتاب در جامعه ترسیم شده بالا، تمثال واقعی یار مهربانی بود که از خطوط کودکانه کیهان بچه ها تا منابع درسی دانشگاهی همراه مردم بود. رفته رفته در یک دهه اخیر با افزایش بیش از پیش شبکه های اجتماعی استقبال از یارمهربان دچار نامهربانی شد. دیگر مانند گذشته کتابفروشی ها شلوغ نبود و یا تقاضا برای خرید کتاب پایین آمده بود. تعداد ناشرانی که در اثر کمبود تقاضای کتاب از سوی مردم دچار ورشکستگی می شدند زیاد می شد  و برخی از آنها ترجیح می دادند که به جای کتابفروشی مغازه فلافلی بزنند! این اتفاق کم اهمیتی نبود. جهش منفی جامعه اول تصویر شده به سمت کم سوادی و دوری از کتاب مشکلی شد که همچنان نیز  بر سر آن صحبت می شود.

به عبارتی کتاب در رشد لایه ای مدرنیته چنان منزوی شده است که مردم کمتر تمایل به خرید و نگهداری آن در کتابخانه های شخصی دارند. گسترش فضای مجازی و عضویت افراد کتابخوان گذشته و باسواد در شبکه های سایبری، زنگ خطری است که مدت ها است به صدا در آمده است. البته تنها این دلیل باعث دوری از کتاب نشده است بلکه رکود اقتصادی و بالا رفتن قیمت کاغذ که در قیمت نهایی کتاب ها تاثیر گذاشته، بر این اتفاق فرهنگی دامن زده است؛ چرا که برخی افراد جامعه هر چقدر باسواد و تحصیلکرده باشند، زمانی که با فقر و بی پولی مواجه شوند ترجیح می دهند که به جای خرید یک کتاب 20 یا 30 هزار تومانی چند وعده غذا بخورند! از آن گذشته زندگی پرمشغله امروزی نیز جای کتاب را در گوشه خانه ها خالی کرده است. افرادی که 2 یا 3 شیفت کار می کنند شاید آنقدر دچار کم حوصلگی شوند که تمایل به خواندن هر نوع کتاب با هر ابعاد و اندازه قلمی را نداشته باشند. به عبارتی این نوع افراد تمایل به خواندن مطالب کوتاه دارند. از آنجایی که این دسته افراد تظاهر به پرمشغلگی یا بی حوصلگی بیش از حد نیز دارند هر نوع دانستن و علم را هم بی فایده می دانند. این افراد تمایل به خواندن مطالب کوتاه و مختصر در قالب خبر یا مطالب بی محتوایی دارند که بیشتر در شبکه های اجتماعی عمومی یافت می شود. می توان اینگونه گفت که علایم توسعه و مدرنیته در دوران گذار به بدی در میان افراد جامعه ما جای پا گذاشته است. به حدی که افرادی که شاید تا دیروز کتابخوان بوده اند و در سبد مصرفی خود کتاب را نیز محاسبه می کردند، امروز به خواندن پست های کانال های خبری و سرگرمی اکتفا می کنند و حوصله چند خط خواندن در همین کانال ها را نیز ندارند. این بی حوصلگی در میان مدت باعث کوته بینی و کوته نگری در میان این افراد می شود. تا حدی که برخی از این افراد کتاب را عنصری زاید و اضافی می بینند. اگر به چنین افرادی گفته شود که در مورد موضوعی کتاب مهمی وجود دارد و باید آن را خریداری کند بهانه بی بضاعتی و نداشتن وقت را علم می آورد. اما همین افراد برای خرید یک گوشی تلفن همراه چند روز وقت می گذارند و تا یک میلیون یا بیشتر هزینه می کنند. این اتفاق فرهنگی جدا از مباحث گرانی کاغذ و فقر تحلیل می شود. اینجا صحبت از نوعی بی بند و باری و سطحی بینی ذهنی است. این جامعه دوست ندارد عمیق فکر کند. قصه و داستان نمی تواند تعریف کند. اما تا آنجایی که امکان دارد می توانند مطالب غیر مرتبط و خالی از محتوا در شبکه های اجتماعی منتشر می کند. حتی دانشجویان و دانش آموزان این جامعه ترجیح می دهند که محتوای درسی خود را در قالب فایل های رایانه ای ذخیره کنند و در همان جا مطالعه کنند. چون حوصله ورق زدن ندارند! در چنین شرایطی کمتر فردی به کتابخانه شخصی خود افتخار می کند. کمتر فردی است که ارزش کتابهایش را بداند. مگر اینکه با آنها خاطره داشته باشد. اینگونه می شود که جامعه کتاب خوان دیروز در سراشیبی های دوران گذار، بال و پر خود را از دست می دهد. تا جایی که اگر کتاب به دست بگیرد و مطالعه کند به او می گویند که فایل مجازی آن را ذخیره و مطالعه کن و چرا هزینه اضافی برای خود ایجاد می کنی! البته این رویکرد و نگاه از آنجایی ناشی می شود که نگاه انسان امروز نسبت به خرید و مقوله اقتصاد هدفمند شده است. به عنوان نمونه انسان های امروزی بیشتر سعی می کنند  که بهترین کالا را با کمترین قیمت و در زیباترین نوع تهیه کنند. این نگاه اقتصادی غالب به حوزه کتاب و باورهای فرهنگی نیز سرایت کرده است. البته هنوز افرادی هستند که کتاب می خوانند و تاریخ و زمان دقیق آغاز و پایان  نمایشگاه های کتاب را می دانند. هستند کسانی که برای کمک به جامعه فرهنگی کتاب می خرند و اهل کپی برداری از سایت ها نیستند. هستند کسانی که نیاز به سیاست های تشویقی  همچون یارانه کتاب نیز ندارند؛ اما تعداد این افراد کم شده است.

 نکته دیگر در انزوای یار دیرین تنهایی های انسان، این است که چقدر فضای اقتصادی تاثیرگذار است و آیا به راحتی می توان شبکه های اجتماعی و فضای مجازی را متهم ردیف اول این سونامی فرهنگی دانست؟ آن هم در حالی که روز به روز بر تعداد شبکه های اجتماعی افزوده می شود؟ به راستی که اگر قیمت کاغذ پایین بیاید و بازار نشر تکانه ای بخورد باز هم مردم گرایش به کتاب دارند؟ باید پاسخ داد بله؛ چرا که نمی توان در این اتفاق فرهنگی همه افراد جامعه را با یک چشم نگاه کرد. مراجعه انبوه مردم به نمایشگاه کتاب در هر سال گواهی است بر این ادعاست. اما نمی توان با قطعیت گفت که کتاب همان جایگاه گذشته را پیدا کند؛ چرا که باید با واقع بینی پذیرفت که فضای مجازی و به ویژه شبکه های اجتماعی آنقدر گوی رقابت را ربوده اند که در حق یار مهربان جفا شده است. از طرفی نمی توان به نسل جدید و امروزی اینطور القا کرد که باید از شبکه های اجتماعی فاصله بگیرند. چنین چیزی امکان ندارد. آن هم نسلی که در پس و پیش شبکه های مختلف مجازی دچار نوعی خواب آلودگی شده است. خواب آلودگی از نوع فرهنگی؛ چرا که این نسل به راحتی خود را در برابر مطالب غیر واقعی تسلیم می کند. اما زمانی که جامعه ای کتابخوان باشد بیشتر خود را در فضای نقد و تحلیل قرار می دهد و البته با نگاه به شبکه های اجتماعی سعی می کند که بروز باشد. در مقابل نسلی که کتاب را کنار می گذارد، تنها در یاداوری اتفاقات و رویدادها می تواند بروز باشد و نمی تواند نگاه نقادانه داشته باشد. چنین افرادی نمی توانند با کتاب های قصه و داستان کودکانشان و تلفظ واژه های آن برای آنها ارتباط برقرار کنند. به ناچار کودکی و نوجوانی و حتی جوانی فرزندان این نسل نیز درگیر و دار فضای مجازی رقم می خورد. اینگونه است که زنجیره نسل ها، کتاب را گم می کنند و آشنایی کمتری با کتاب خواهند داشت. تا جایی که کتاب را همان کتاب درسی می دانند! تا جایی که فروشگاه های لباس و مراکز تفریحی را به فروشگاه های کتاب ترجیح می دهند. این عاقبت نسلی است که نمی داند چگونه بین خطوط توسعه تعادل برقرار کند. هر چند باز هم تاکید می کنم که نمی توان شرایط اقتصادی و سبک زندگی افراد را در کتابخوانی نادیده گرفت. اما اگر بخواهیم زوایای ناگفته پدیده ای به نام کتاب گریزی یا غفلت از کتاب را بیابیم باید در سرستون آن وفور بالای منابع اطلاعاتی را قرار دهیم. به باوری از لحظه ای که افراد درصد بالایی از اخبار و مطالب را در اطراف خود یافت می کنند که بسیار رایگان و به سهولت به آن دسترسی پیدا می کنند نیازی به جستجو و مراجعه به فروشگاه های کتاب یا مراکز فروش مجلات کاغذی نمی بینند. این منابع اطلاعاتی از هر جایی همچون شبکه های اجتماعی یا سایت های به دست آیند راه را برای تلاش و جستجو برای رسیدن به منابع اطلاعاتی می بندند.

در مجموع می توان گفت که هر چند از اتفاقات پیش آمده نمی توانیم دور بمانیم اما می توان نگاه جامعه را همچنان با برپایی منظم و با شرایط راحت در نمایشگاه های کتاب به سمت و سوی کتاب کشاند. این نمایشگاه ها فرصتی است برای ناشران تا خود را از نزدیک با مخاطبان خود قرار دهند و نیاز متقاضیان اطلاعات را لمس کند؛ چرا که باید ذائقه نسل جدید را چشید و بعد از آن شروع به نوشتن و انتشار کرد. این قاعده به جز کتاب هایی است که مبنای تاریخی و فرهنگی دارند. باشد که این راه حل و رصد جامعه جوان و تشنه اطلاعات صحیح راهی باشد تا تمایلات آنها برای کتابخوانی بیشتر شود.

** به تازگی در یکی از رسانه ها منتشر شده است





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 مرداد 1394 :: نویسنده : صفیه رضایی

آنهایی که در کلان شهرهایی چون تهران زندگی می کنند از دور یا نزدیک سطل های زباله را که با هیبت ناهماهنگ آشغال ها چهره ای زشتی به شهر داده است را دیده اند. معمولا زباله ها، اطراف سطل آشغال را فرا گرفته است و پناهگاهی برای گربه ها و موش ها هم می شود. از این زاویه شاید کمتر به زباله نگاه کنید. همچنین کسی کمتر به این موضوع پرداخته است که روزانه چند نفر مستمند و فقیر از این سطل های زباله ارتزاق می کنند؛ یعنی با تفکیک کاغذها و پلاستیک ها و جمع آوری، آنها را می فروشند و منبع درآمدی برای این دسته از افراد به حساب می آید. حالا فرق نمی کند پیرزن باشد یا جوان رنجور و بیمار. مهم این است که از این منبع بدبو روزی در می آورند. حتی دیده شده برخی کارتن خواب ها یا بی بضاعتان پس مانده های خوراکی در میان زباله ها را می خورند. این همان نکاتی است که از چشم ما دور می ماند. ولی باید به یاد داشته باشیم آن چیزهایی که برای ما دور ریختنی است برای عده ای غنیمت است. حالا می خو اهد ظرف های پلاستیکی باشد یا مقوا و کاغذ و هر چیز تفکیک شدنی؛ اما ایراد کار این است که هیچ خانواده ایرانی عادت ندارد زباله هایش را جداسازی کند. تر و خشک را با هم در سطل آشغال می ریزیم. از طرفی آنچنان که باید و شاید صنعت بازیافت زباله در کشور ما قوی نیست. همین چند وقت پیش بود که شخصی از زباله، سوختی مشابه گازوئیل تهیه کرده بود ولی با عدم توجه مسوولین مواجه شد. در واقع برخی از اقتصاد زبالهف شخصی است که هر فرد باید تفکیک بین زباله ها را انجام دهد؛ چرا که آن مستضعفی که از این منبع ارتزاق می کند راحت تر کار خواهد کرد. مهم نیست نایلون زباله هم بزرگتر باشد؛ چرا که مطمئنا نشان دهنده ثروتمندی یک خانواده نیست! مهم این است که به زباله به عنوان یک چیز بی فایده نگاه نکنیم. دولت هم مسوول است که با زباله کسب درآمد کند نه اینکه آشغال درست شود. از زباله های بیمارستانی گرفته که باید سوزانده شوند و از زباله های قیمتی گرفته که باید از دور و بر سطل های آشغال جمع شود، همه دست مسوولین امر را می بوسد. گفته شده که روزی 50 هزار تن زباله در ایران تولید می‌شود که کمتر از 10 درصد آن بازیافت می‌شود. با این حال نکته مهم این است که هم اکنون در کشور نگاه اقتصادی به زباله وجود ندارد و دولت و شهرداری های کشور به فکر ایجاد درآمد از زباله ها نیستند. پس حداقل بهتر است به فکر مستمندانی که از این سطل های آشغال کسب روزی می کنند باشیم. شیشه و بطری و پلاستیک و کاغذ را از زباله خیس جدا کنیم. چرا که اینها قیمتی هستند.





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ، فقر،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 7 مرداد 1394 :: نویسنده : صفیه رضایی

اگر بخواهیم به صورت منطقی به پدیده مهاجرت ها نگاه کنیم این موضوع از بعد اقتصادی بیشتر قابل تحلیل است. هر چند که صاحبنظران این پدیده را اجتماعی تعریف می کنند. با این حال رشد حاشیه نشینی در شهرها به خصوص تهران، افزایش بیکاری که روز به روز هم آمار آن افزوده می شود، پدیده چند شغلگی، افزایش آسیب های اجتماعی و به هم ریختگی توازن بین شهر و روستا همه و همه از اثرات این پدیده است که صرفا نه به خاطر ترقی اجتماعی که برای افزایش درآمد، دامنه آن گسترده شده است. از این دست می توان مهارجت به خارج از کشور را هم یادآور شد. هر چند در بررسی مختصات ملی این موضوع کمتر پرداخته می شود. تا آنجایی هم که به بحث مربوط می شود نبود تناسب اعتبارات بین کلانشهرها و مناطق محروم این موضوع را تشدید کرده است. این مساله صرفا در یک یا دوسال بر سر زبان ها نیست. بلکه از هنگامه بررسی برنامه های توسعه تا جمع بندی و بودجه های سالیانه بر آن تاکید می شود؛ اما هر سال این قصه تکراری باز هم تکرار خواهد شد. مشکل هم از آنجایی آغاز می شود که تمام امکانات رفاهی در کلانشهرها جمع می شود ولی مدام گفته می شود که به زندگی در روستاها وشهرهای کوچک عادت کنید. این در حالی است که تقسیم ثروت در استان ها به صورت مساوی صورت نمی گیرد و حتی ممکن است شهرستان های اطراف یک استان از مرکز گلایه مند باشند. این همه به خاطر این است که به اصل آمایش سرزمین توجه نمی شود. موضوعی که در برنامه چهارم توسعه به آن پرداخته شد ولی متاسفانه با همه جامعیت آن دستاورد زیادی نداشت. معروف است که می گویند موقع تدوین بودجه فقط به نفت تکیه می کنند و هیچ. این هم ناشی از آن است که به مختصات انسانی توجه نمی شود؛ چرا که اگر توجه می شد نیازی به ابزار زور برای جلوگیری از مهاجرت به تهران نبود. نظیر طرح تهیه کارت شهروندی که نه تنها توهین محسوب می شود بلکه در صورت تهیه آن برای شهروندان تهرانی باز هم نمی توان با آن جلوی مهاجرت های بی رویه را گرفت. به علاوه به اینکه مگر الان زمان بعد از اصلاحات ارضی است که شهری و دهاتی توسط یک کارت مشخص شوند. این امر نه تنها هیچ کمکی به بحث مهاجرت نمی کند که به مسائل فرهنگی هم دامن می زند.

در هر حال چاره این مشکل تقسیم عادلانه و بازتوزیع متعادل ثروت است. آن هم به نوعی که همه طرح های عمرانی لزوما قرار نباشد در تهران افتتاح شوند. لزوما به اصل مزیت نسبی در هر استان توجه شود. این نکته هم جدی گرفته شود که با فراگیر شدن دامنه تکنولوژی بیشتر افراد از سر ناچاری در تهران هستند؛ چرا که شغل مناسب در استان های خود پیدا نمی کنند. همین افراد به محض یافتن شغل مطمئنا یک لحظه در تهران نمی مانند. در مورد حاشیه نشینی هم قطعا خود دولت به آن بیشتر دامن می زند. نمونه آن ساخت مسکن برای مردم درحاشیه شهرها بود که همچنان بر سر آن صحبت است. با این حال حالا که سیاست های برنامه ششم ابلاغ شده و تدوین آن در دستور کار است ای کاش که به موضوع آمایش سرزمین بیشتر توجه شود و ای کاش که در بودجه 95 دیگر موضوع چالش بودجه های استانی تکرار نشود.





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ، فقر،
لینک های مرتبط :


نقدهای بسیاری نسبت به برنامه های صدا وسیما شده و می شود؛ اما بیشترین نقد در طی این مدت بر برنامه ها و مستندهای پیرامون مذاکرات هسته ای بوده است. هر کس که تا به الان برنامه و اخبار صدا وسیما را دنبال می کند خواهد دید که تقریبا تمای اخبار مربوط این ادبیات را می خواهند بفهمانند که طرف مقابل زور می گوید، ما شکست می خوریم، قرار است سرمان کلاه برود و... این انتقاد را بسیاری از اهالی قلم گفته و می گویند. حتی تا آنجا که عده ای معتقد هستند که رسانه ملی برخلاف جهات منافع ملی حرکت می کند. تا آنجا که رسانه ملی را رسانه تندروها و احمدی نژادی ها خوانده اند. تا آنجا که مستندهای هسته ای شبکه خبر و حتی برنامه ثریا را بر ضد منافع ملی قلمداد کرده اند و... با این حال رئیس سازمان صدا و سیما امروز در سرمقاله هفته نامه صداوسیما نوشته است که در موضوع مذاکرات هسته ای تمام امکانات خبری و رسانه‌ای صداوسیما در خدمت اتحاد ملی قرار گرفت. در حالی که منتقدان این موضوع را شاید تایید نکنند. نکته ای که در انتقادات مطرح شده مهم است شاید این باشد که چقدر رسانه ملی توانسته است ابعاد این مذاکره طولانی 12 ساله را برای مردم حلاجی کند؛ چرا که به نظر می رسد جدا از برنامه ها و مستندهای پخش شده و اخبار 20:30 و یا شبکه خبر به درستی برای مردم نشان داده نشده است که این انرژی هسته ای که مدام از آن صحبت می کنند چقدر برای مردم ارزشمند است. چرا عده ای از مردم حتی الان که توافق هسته ای حاصل شده است به کنه و ماهیت آن باور ندارند. حتی نمی دانند انرژی هسته ای برای چه و به چه قیمت؟ چرا که تا به الان فقط رسانه ملی منتظر این بود که متن و بیانیه ای منتشر شود و از آن خرده بگیرد. به عبارتی بار مثبتی برای مردم نمایش داده نشده است. این نکته تا آنجا صحت دارد که بسیاری برای شنیدن اصل اخبار هسته ای متاسفانه رو به سوی شبکه های خارجی می آورند. آخر چرا رسانه ملی ما واقعا ملی نیست؟ رسانه ای که بیشترین تاثیرگذاری را می تواند بر مردم داشته باشد. البته سخن اصلی این نیست که مدام بگوید گل و بلبل شده است و همه چیز عالی است. ولی لازم هم نبود در برخی اخبار و مستندها تیم مذاکره کننده را تخریب می کرد. به هر حال توافق هسته ای حاصل شد. بهتر است از این به بعد رسانه ملی به نقش انرژی هسته ای بر رشد و توسعه اقتصاد و معیشت مردم بپردازد و ابعاد آن را موشکافی کند. ابعاد توافق نامه را موشکافی کند. نه اینکه بگویند اگر اینگونه شود دوباره تحریم می شویم، اگر آنگونه می شد بهتر بود! قطعا ما هنوز مرگ بر آمریکا می گوییم ولی این بار مشت های گره کرده ما مقاوم تر از گذشته است. چون می دانیم حقی را که مسلم ما بود به دست آوردیم. کم است یا زیاد یا مبهم آن را رسانه ملی به مخاطب نشان دهد.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 17 خرداد 1394 :: نویسنده : صفیه رضایی

یکی از مشکلاتی که بر سر راه محتوا سازی در کشور داریم این است که ما اجازه نداریم از یک حد و حریم مشخص پا را فراتر بگذاریم.  این موضوع زیاد هم بد نیست؛ چرا که، باعث می شود همگان ملزم به رعایت آداب و هنجارها باشند. جایی هم که سخن از قومیت ها می شود دیگر مسأله جدی تر است. اما وقتی ما سخن از تأمین محتوا با درون مایه طنز می گوییم کار دشوار می شود؛چرا که، کوچکترین موردی باعث رنجش خاطر گروهی خواهد شد که مخاطب ما شده اند. نظیر جنجالی که بر سر طنز در حاشیه به وجود آمد که خوشبختانه به نفع جامعه پزشکی به پایان رسید. اما ظاهرا رسانه ملی دست بردار نیست؛  این اواخر سریالی را بر روی آنتن شبکه یک می برد که درون مایه طنز گونه آن چنان تحقیری برای روستاییان به همراه دارد که کمتر از سریال پرحاشیه «در حاشیه» نیست. وقتی این سریال را می بینیم به ناگاه یاد فیلم های کم محتوای زمان محمدرضا شاه می افتیم که اتفاقا بعد از اصلاحات ارضی است و شهری و روستایی به جان هم افتاده اند... جاده قدیم که ماجرای زوجی روستایی (زینت و نعمت) را به تصویر می کشد که به تازگی ازدواج کرده اند و به همراه برادر زینت و یک گاو که جهیزیه زینت و تنها دارایی آنها است به تهران می‌آیند اما گاو خود را گم می کنند... دقیقا مشابه آن داستان های آبکی است که مخاطبان آن دیگر از این نوع فیلم ها لذت نخواهند برد. آنهایی که حافظه تاریخی دارند به یاد می آورند که در زمان توسعه شهرنشینی و ظهور مدرنیته در دوره پهلوی جمعیت زیادی از روستاییان به تهران می آیند که با انواع و اقسام چالش ها در ارتباط بوده اند. فیلم های آن دوره این مسئله را یادآوری می کند. حالا اینکه چرا در یک سریال طنز باز هم سوژه زمان پهلوی برای رسانه ملی جذاب می شود جای تعجب دارد؛ چرا که، آن روستایی که آنها ترسیم کرده اند روستایی این دوره نیست. ناآگاه و ابله نیست. کدام روستایی جهیزیه دخترش را گاو تعیین می کند که اتفاقا گاو را با خود  به شهر بیاورند! چهره عجیب و غریب طینت و رفتارهای ابلهانه و ساده لوحانه نعمت موید چه مسئله ای است؟ اصلا رسانه ملی به دنبال کدام خنده بر لبان مخاطب است؟ با این حساب که خنده هم بر لب مخاطب بنشیند، چه لزومی دارد این سریال ساخته شود آن هم در زمانی که در روستاهای ما همه موبایل دارند، اینترنت دارند، سطح فرهنگ وسواد و شعور دارند و... این سریال دوران ما بعد اصلاحات ارضی مایه خجالت صدا وسیما است؛ چرا که، اگر روستاییان هم غضب جامعه پزشکی را داشتند حتما پخش این سریال متوقف می شد. مایه تأسف است که طنز پردازان ما درساخت محتوا مشکل دارند. نمی دانند که چه فیلمی با چه مختصاتی مربوط به چه دورانی است. اینگونه است که مخاطب در گذر زمان خسته می شود. باید سازندگان ما به یاد داشته باشند که مخاطب فیلم به هر قیمتی حاضر به خندیدن نیست! این نکته هم باید در نظر داشته باشند که با این فیلم های به ظاهر طنز در بلندمدت بر مشکلات قومیتی و گروهی می افزایند.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ،
لینک های مرتبط :


انتشار خبر رفتن یکی از مجریان شبکه خبر به آمریکا در ادامه مهاجرت مجریان و بازیگران و خوانندگانی که قبلا مهاجرت کرده بودند شاید موضوع جدیدی نباشد. گوش مردم به شنیدن این نوع اخبار عادت کرده است. مثال همان وقتی که تصویر بردار و خبرنگار همراه کننده تیم هسته ای در سوئیس ماندند و دیگر به کشور برنگشتند. اما، موضوعی که در میان شنیدن اینگونه اخبار به چشم می آید اینکه از قضا تعدادی از این عزیزان به نوعی وابسته به صد وسیما بوده اند و از قضا بعضی هم روابط عمومی یکی از سازمان های دولتی. مجری شبکه خبر که این اواخر به آمریکا رفت هم مدیر روابط عمومی شرکت ملی صنایع و پتروشیمی بوده است. شاید در این میان این سوال برای مردم پیش آید که چرا یک ابوالمشاغل باید ترک کشور کند؟ برای اهل رسانه هم این سوال پیش می آید که چرا باید مجریان و اهالی رسانه ملی، بیشتر مسئول روابط عمومی سازمان ها باشند؟ یا اینکه چرا در برنامه ها تا دوربین صدا وسیما نیاید هیچ مسئولی سخنرانی اش را شروع نمی کند؟ جالب است کسانی که در جایگاه روابط عمومی قرار می گیرند تعامل کمتری با رسانه دارند. این در حالی است که رسانه های دیگر بیشتر درگیر فضای خبری هستند. به عبارتی دغدغه مندی اصحاب رسانه به غیر از صدا وسیمایی ها بیشتر و به جا تر است. با این حال دوربین صدا وسیما در همه جا محترم است. این نکته از آن جهت مهم است که اولا، چرا مجری و کارمندی که صدا سیما برای آن سرمایه گذاری کرده است خیلی راحت عزم سفر به دیار فرنگ می کند و دوما، چرا باید از میان مسئولان روابط عمومی ها بیشترین آنها گوینده خبر یا مجری رسانه ملی باشند؟ شاید همه مردم ندانندکه فلان بازیگر یا فلان مجری تلویزیون مسئول روابط عمومی کدام سازمان یا وزارتخانه است. ولی اگر هم بدانند چهره رسانه ملی  در نظر مردم تخریب می شود و کم کم اعتماد به این رسانه کمتر خواهد شد. از طرفی این سوال برای دیگر اصحاب رسانه پیش می آید که چرا بیشتر مسئولان روابط عمومی ها، صدا وسیمایی هستند؟ جالب اینکه همین ها هم بعد از مدتی خیال سفر و مهاجرت به سرشان می زند. خوب بهتر نیست افراد کارکشته تر از یک مجری یا یک بازیگر برای روابط عمومی انتخاب شود. به هر حال رسانه هایی مستقل و غیر وابسته و حرفه ای در کشور کم نداریم. هر چند برخی مسئولین به دوربین صدا وسیما بیشتر عادت دارند تا لنز دوربین رسانه های دیگر! اینگونه می شود که یک گوینده شبکه خبر می شود مدیر روابط عمومی یک شرکت بیمه ای با هیچ سابقه بیمه ای، یک مجری برنامه سرگرم کننده می شود روابط عموی یک وزارتخانه و...البته از این دست بسیار است. اینگونه است که جایگاه رسانه و روابط عمومی ها در نظر همگان ضعیف و رابطه ای جلوه می کند که البته پاشنه آشیلی برای برخی مسئولان هم خواهد بود. چقدر خوب است که بگذاریم یک گوینده خبر یا یک بازیگر و هنرمند واقعا یک گوینده خبر یا بازیگر و هنرمند باقی بماند، که هم از احترام مردمی برخوردار باشند و هم جایگاه رسانه پایین نیاید. البته ظاهرا سریال ابوالمشاغل در رسانه ملی هم وجود دارد.





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ،
لینک های مرتبط :


در خبرها آمده است که پس از اعلام تک نرخی شدن بنزین و حذف سهمیه های سوخت، عده زیادی از دارندگان کارت سوخت به جایگاه های سوخت مراجعه کردند که باعث ازدحام و شلوغی بسیار شد. گفته شده است در حالی که متوسط مصرف روزانه بنزین 70 میلیون لیتر در روز بوده است، با اعلام ضرب‌الاجل برای مصرف سهمیه بنزین خودورهای عمومی تا ساعت 24 شب گذشته این رقم به 80 میلیون لیتر رسید. البته این یک قاعده برعکس در کشور ما است. هر چیزی که گران می شود صف های تقاضا برای آن بیشتر خواهد شد. نظیر آن در افزایش قیمت شیر و مرغ و اقلام دیگر شاهد بوده ایم. در حالی که طبیعی آن است که، وقتی کالایی گران می شود همگان به اعتراض به گرانی یا کمبود و یا هرگونه تغییر روند عرضه آن، کمتر مصرف کنند یا تقاضا برای آن کمتر شود. لزوما قرار نیست جنجال کذایی مشابه آنچه در برخی شبکه های اجتماعی به راه انداختند رخ دهد که باید اعتراض و راهپیمایی شود. بلکه بهتر است فرهنگ مصرف ما تا آنجا رشد کند که وقتی متوجه تغییر در قیمت ها می شویم درست مصرف کنیم و به این باور برسیم که تغییر قیمت کالا یا خدمات برای چه چیزی بوده است. اما تقریبا در مورد تغییر قیمت تمامی کالاها و خدماتی که در کشور رخ می دهد کسی به درستی پاسخ نمی دهد که چرا این افزایش قیمت به وجود آمده است؟ مردم هم به یکباره صف می کشند و ازدحام می شود. البته این اتفاق معمولا در تمامی اقلام به خصوص اقلام کشاورزی رخ داده است. مدتی قیمت گوجه فرنگی به شدت بالا می رفت. مردم هم برای خرید گوجه حریص تر می شدند. انگار اگر در وسط زمستان گوجه فرنگی نخورند اتفاقی برای بدنشان رخ می دهد. البته کمبود گوجه فرنگی و بی تدبیری وزارت جهاد کشاورزی هر ساله اتفاق می افتد؛  چرا که، این وزارتخانه بلد نیست سیاست انباشت گوجه فرنگی را برای فصل سرد به درستی به کار گیرد. اما مردم هم باید بدانند که تا کالایی گران شد برایش صف نکشند. گفته شده که در آلمان شیر گران شده بود. مردم تا چند روز شیر نخریدند تا اینکه دولت مجبور شد قیمت شیر را به وضعیت قبل برگرداند. این یک قاعده است. اما در مورد کشور ما کلا برعکس است. قرار نیست وقتی کالایی گران می شود دست به اعتراض در شبکه های اجتماعی بزنیم یا تشویش اذهان عمومی کنیم. کافی است بردبار باشیم و چند روز دندان بر جگر بگذاریم و برای یک یا دو روز آن کالا را مصرف نکنیم. از قدیم گفته اند:« قناعت، ریشه گرانی را از میان بر می دارد.»





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 1 آبان 1393 :: نویسنده : صفیه رضایی

واقعه عاشورا برای همه نسل ها درس بزرگی است.درسی از جنس مبارزه. از جنس خون و ایثار و مقاومت. این درس سینه به سینه میگردد. آنهایی که عمق این واقعه را درک میکنند آن را سرلوحه زندگی خود قرار میدهندکه هیچگاه زیر بار ظلم و ستم و ناجوانمردی نروند. با کفار مبارزه کنند و برای رسیدن اهداف و آرمان والای خود تا پای خون و با هر سلاحی که موجود آن عصر است دست از مقاومت نکشند.زمانی عصر حکومت پادشاهان کافر است که خون میریزند و خون میخورند و ستم میکنند. آنکه از امام حسین (ع) درس مبارزه آموخته برمیخیزد از کیان و آبروی خود دفاع میکند. زمانی عصر استعمار است و ابرقدرت ها چنگ بر حیثیت و ذات و هستی یک سرزمین انداخته اند.آنکه از عاشورا درس مقاومت و قیام آموخته جلوی دست اندازی آنان می ایستد و نامش جاودانه می ماند. زمانی عصر توطئه است. عصر باج دهی به شرق و غرب. آنکه از امام حسین (ع) درس غیرت آموخته صدای انزجار خود را به گوش همگان میرساند و دست اجانب را از آنچه حق آنان نیست و ستم است دور میکند. با استکبار و استثمار به مبارزه برمیخیزد و گوش جاسوسان را برای همیشه کر خواهد ساخت. فرقی نمیکند لانه جاسوسی آمریکا باشد و یا دخمه روباه پیر انگلیس .فرقی نمیکند دانش آموز خط امامی باشند و یا بسیجیان جان بر کف. اینان از عاشورا درس قیام و مبارزه آموختند. فرقی نمیکند پشت سنگرها تیر بر مدعیان نشانه بگیرند و نگذارند اجانب بر جان و ناموس آنان تعرض کند یا در دانشگاه باشند و با قلم بر لجن پراکنی دشمنان بتازند.عاشورایی که باشی فرق نمیکند چشم جاسوسان آمریکایی را ببندی  و ریشه ظلم و استعمار را از کشور بیرون کنی یا فیلم های دست ساخته موهن آنان که علیه مقدسات و آرمان های ما تولید و منتشر میکنند را نابود کنی. فرقی نمیکند فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسراییل و مرگ بر انگلیس سر دهی یا در غزه و سوریه و عراق جلوی دست نشانده های آنان بجنگی.فرقی نمیکند پشت رایانه بنشینی و در جنگ نرم کنونی سرباز باشی و یا در هشت سال جنگ پایت بروی مین برود  و یادت بماند. همه اش درسی است که از عاشورا آموخته ایم. عاشورا به ما آموخته است که آزاده باشیم و پایدار. همواره امر به معروف و نهی از منکر کنیم. چه فرق میکند در خیابان باشد و یا در  اینترنت. چه فرق میکند که چشمت را صدمه بزنند یا اراذل به شهادتت برسانند.مهم این است که عاشورایی هستیم.برای ما پایداری در مسیر اهداف و آرمان ها افتخار است. بگذارید هزاران آرگو بسازند و از ما چهره زشتی به جهانیان به خیال خود نشان دهند. بگذارید آخرین تیرهای بی هدف خود را از سر حسادت و کینه به ناکجاآباد  پرتاب کنند. بگذارید به قدرت و غیرت ما و به سرداران ما حسادت کنند. بگذارید نیش های خود را به خیال خود به جوانان بزنند . افسوس که بازنده اند. چون که از عاشورا آموخته ایم در برابر دشمن مقاوم باشیم.آنچنان که تمامی نیرنگ های آنان در جنگ نرم نقش بر آب میشود. دیروز نابودی لانه جاسوسی بود و  امروز اما استکبار همچنان هست و مستکبران بدست عاشورایان باید نابود شوند. درس عاشورا برای عصر ما همچنان غیرت است و مقاومت.اگر فیلم میسازند ما هم فیلم بسازیم. اگر سایت و شبکه میزنند ما هم پا به پا و رو در روی آنان بجنگیم. بگذارید اگر نسل های بعد ما از پرسیدن که عاشورا را چگونه تعریف میکنید، با نگاه و بینش خود به زمانه و مبارزه در راه حق  تفسیر کنیم.با افتخار مقاومت کنیم و این آرمان را در هر فصل و عصری تداعی کنیم. عاشورایی باشیم و پایدار.





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 31 شهریور 1393 :: نویسنده : صفیه رضایی

هر روز که میگذرد از دوران گذار بیشتر گذر میکنیم. چه با توسعه چه بی توسعه ولی با سرعت.ناخودآگاه مجبور میشویم رنگ از سنت بیاندازیم. کمرنگ و کمرنگ تر کنیم یا کمرنگ تر ببینیم. رویدادهای پیرامون ما هم مدرن زده میشود. دیگر سخن از تقابل سنت و مدرنتیه هم نیست. رو به سوی فضای مدرنی است که سنت را خیلی وقت پیش ها به چالش کشیده است.این چالش ها علایمی هم دارد. شبیه گونه هایی که در قالب های اجتماعی، سیاسی و بالاخص فرهنگی روز به روز مشاهده میکنیم.عده ای عادت دارند یک پا در سنت بگذارند و یک پا در دنیای مدرن و مدام بصورت زیگزالکی انتقاد کنند که این خوب است و آن بد.عده ای هم در یک طرف هر کدام از این قلمروها می ایستند و بر آن قلمرو حمله میکنند. حقیقت است دیگر. دنیا مملو از جای پای هر دو دسته است. در همه چیز. غافل از اینکه بدانند در چه شرایط و چه زمانی زندگی میکنند. کدام عصر را بازیچه خود قرار میدهند و خود دست پروده کدام زمانه هستند. اینگونه میشود که خیلی از مسایل و شرایط نه تنها در حالت ابهام باقی می ماند بلکه خیلی ها هم سردرگم در خوب و بد هر چیز دست و پا میزنند. نظیر موضوعاتی چون حجاب؛ اینکه حجاب خوب است؟ بد است و یا سنتی است که در مواجه با دنیای مدرن که باید شکسته و نابود شود؟به واقع خیلی از موضوعات فرهنگی به ذات قابل حل نیستند چرا که گستره تعاریف آنها اجازه تصمیم گیری و تعمیم برای هر جامعه ای را نمی دهد. اینگونه میشود که لاینحل به معضل تبدیل میشوند.مقوله ازدواج نیز همین شرایط را دارد. یک موضوع فرهنگی اجتماعی که با عوض شدن شرایط و روزگار هسته خود را حفظ کرده ولی پوسته اش تغییر یافته است.در خبرها میشنویم که مثلا زنی با سگ خود ازدواج کرده است یا مردی با مرد دیگر یا زنی با زن دیگر. ذات قضیه ارتباط بین دو نفر برای رهایی از تنهایی است ولی ظاهر و پوسته نامتعارف آن در برابر سنت های ما مورد پذیرش نیست. علی رغم اینکه این موارد شاید در کشور دیگر با فرهنگ دیگر قابل پذیرش باشد. به نوعی تمامی سبک های وارداتی و غیر وارداتی به فرهنگ ما همین وضع دارند. با گذر زمان تعریف انسانها از زندگی و سبک های زندگی تغییر یافته است. افراد درگیرتر و ارتباطات ملموس انسانی علی رغم رشد تکنولوژی سخت تر شده است.احول پرسی ها مکانیکی شده و این سیر میرود تا روابط انسانها کمتر و کمتر شود. دغدغه معیشت افراد را کم حوصله تر کرده است. جامعه کم حوصله ما افسرده هم هست. شاید هم دلمرده شده باشد. اینگونه است که بسیاری تجرد را انتخاب میکنند. این سبک زندگی خاص جامعه مدرن است. بحران نیست. عده ای هم ممکن است زندگی با یک فرد دیگر بدون هیچ قراردادی را مدنظر دهند که در اصطلاح ازدواج سپید میگویند.اسم و اصطلاح جامعه شناختی آن مهم نیست. مهم شرایط انتخابی افراد است. درآمدهای کم و از طرفی خستگی افراد، فشار اقتصادی حاکم راه را برای قشر جوان آنچنان باز نکرده است که طبق سنت در بیست سالگی به عقد فردی دربیایند و مثلا همسر قانونی گزینند.در واقع شرایط بیرونی و از طرفی تغییر نگرش افراد به شیوه زندگی باعث شده است که هر کس آزادانه انتخاب کند که مثلا میخواهد سپید زندگی کند،تنها باشد، ازدواج شرعی کند و ...پس نمیتوانیم بگوییم این بحران است. با معضل سازی نمیتوانیم جلوی یک سری پدیده ها را بگیریم. اصلا تهاجم فرهنگی هم نیست.البته قابل قبول است که ازدواج سپید پوسته نامتعارفی از شکل یک ارتباط و سبک زندگی است و البته مشکلات آن برای پسران و بیشتر دختران و برای نسل آینده و مخاطرات جمعیتی و زادو ولد دور از نظر نیست ولی بحران هم تلقی نمیشود. چرا که هم تجرد نوعی سبک زندگی است و هم ارتباط دو انسان چه دختر چه پسر زیر یک سقف بدون هیچ قرارداد محضری یک سبک زندگی است. خواه ناخواه جامعه به این باور خواهد رسید. این چالش ها و بحث ها صرفا دوره گذاری است برای فهماندن آن به جامعه. سنت مورد احترام است و باید قبول کرد تغییرات در همه عرصه ها سریع تر از آنی است که ما جلویش را بگیریم. پس باید این شیوه زندگی را پذیرفت و فهمید و اگر آن را معضل میدانیم از زاویه دیگر به حل آن بپردازیم. بپذیریم که زندگی شیوه های مختلفی دارد.

*  در ماهنامه گزارش به چاپ رسید.

 





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ،
لینک های مرتبط :


عرصه فرهنگی بستری پر معضل و حاشیه دار است. دولتها هر کدام براساس نگاه حکومتمداری خود بر آن زعامت کرده اند و میکنند. هر چند در روند سیاستگذاری ها همیشه چند وچون بسیار است. با این حال همیشه بسته های سیاستی از جانب دولت از نظر عده ای به عنوان یک مانع تلقی شده است. چرا که راه حل های پیشنهادی چنان پر چالش بوده اند که همگان بر این باور رسیده اند که حریم خصوصی افراد نشانه رفته است. چالش اصلی حوزه فرهنگی نیز همیشه زنان بوده اند.

البته بحث زنان و مسایل مربوط به آنان در تمامی دولتها مورد مناقشه است. طرح های عفاف و حجاب از پر چالش ترین این طرح ها در سالهای اخیر بوده است. اخیرا هم بحث تفکیک جنسیتی در سازمان شهرداری مطرح شده است. باز هم روی سخن در این طرح زنان هستند. موافقان معتقدند این طرح باعث ایجاد آرامش و امنیت برای زنان خواهد شد و عدالت جنسیتی نیز رعایت میشود. مخالفان این طرح را یک بستر سازی سیاسی میدانند و بر بی اثر بودن آن تاکید دارند.

در هیاهوی عملی یا عملی نشدن این طرح شاید این سوال به ذهن بیاید که تفکیک جنسیتی با کدام نگاه؟ توسعه فرهنگی یا چیز دیگر؟! چرا که تمامی مسایل پر حاشیه فرهنگی در نگاه اول ناشی از موانعی بوده اند که بی دلیل کنار گذاشته شده اند. آنجایی که صحبت از تساوی و عدالت جنسیتی میشود کنار هم بودن زن و مرد معنا دارد و نه جداسازی. حالا اینکه ادبیات فرهنگی بدین سو میرود  جای سوال دارد. آیا حفظ کرامت انسانی زن و مرد با جداسازی حل میشود؟ اصلا از زاویه دیگر به این مسئله نگاه کنیم. اگر در سازمانی نتوانیم «ارتباط» را تعریف کنیم باید کلا آنرا از بین ببریم؟ حذف صورت مسئله خود مسئله ای دیگر ایجاد میکند. در نظر بگیریم ارتباطات انسان ها  چه در محیط کار و چه در بیرون، جزء حریم خصوصی آنها است. اینکه با نگاهی طلبکارانه حریم خصوصی افراد و به خصوص زنان فاکتور گرفته شود نتیجه ای جزء بی اعتمادی به همراه نخواهد داشت. از طرفی عرصه فرهنگ باید فرهنگی باقی بماند.

از لحظه ای که سیاستگذاری فرهنگی دستخوش جریانات سیاسی و نامه ها و حرف و حدیث های مجلسی و دولتی میشود، دیگر نمیتوان انتظار داشت که مشکلات راحت حل و فصل شود. اصلا فضایی باقی نمی ماند که بستر ساز بهبود اوضاع شود. سیاست زدگی فرهنگی چالش بعدی تمامی اینها خواهد شد. و مانع روی مانع. نگاهی که مسئولان نمیدانند چگونه تنظیمش کنند همان است. متاسفانه کلی گویی و فضاسازی آنقدر در فضای فرهنگی وجود دارد که کسی  جرات نمیکند نظری کارشناسی دهد . ده ها اداره و سازمان مرتبط و غیر مرتبط هم زده شود،اصلا کار را به سمن ها بدهیم و دولت کناره گیری کند باز هم هزاران سوال ! دیرگاهی هم است که آنهایی که صاحبنظر هستند  و از دور مشاهده میکنند میگویند: آقایان! تند نروید.

در جایی افراط میکنید آنوقت صد صفحه مجازی آزادی یواشکی را نمیتوانید فیلتر کنید. امروز کارت زرد میدهید،فردا طرح میدهید که اصلا کار بلد نیستید و کناره گیری کنید.مشکل آنجاست که ما برعکس غرب که مخالف عفاف و مسایل اینچنینی است زیاد از حد روی آن پافشاری  میکنیم. تا جایی که ممکن است به شعور افراد بر بخورد. اگر واقعا به فکر بهره وری و رضایتمندی شغلی هستیم باید پارامترهای اقتصادی را فعال کنیم. فرهنگ یک بستر است و نه یک سرپوش. دستاویزی نیست که وقتی خوشمان آمد طردش کنیم وقتی راه حلی برای مشکلات دیگر نداشتیم به آن متوسل شویم و تخریبش سازیم.

کسی نگفته اصول اسلامی رعایت نشود. اصلا طبق موازین شرعی اختلاط زن و مرد مجاز نیست. پیامبر هم در آن زمان برای جلوگیری از اختلاط زن و مرد درب مسجد را مردانه و زنانه کرد. مسئله آنجاست که گفته میشود مسایل فرهنگی و اسلامی باید طبق زمان تفسیر شود.البته نه طبق خواسته و منافع شخصی.آنجایی که مقوله حجاب و عفاف با واردات بی رویه چادر حل نمیشود ،آزادی و امنیت نیز با حصار کشیدن معنا نخواهد شد.

ای کاش به جای تندروی و کندروی در مسایل زنان و خانواده و فرهنگ کمی به تبعات آن هم فکر میشد. اصلا به جای آنکه موضوعی را در بوق و کرنا کنند که ما چنان میکنیم که 4 سال دیگر نتیجه را ببینند به بازخورد منفی و ناهنجاری که در جامعه بر جا خواهد گذاشت نیز باید فکر کرد.

این مطلب در ماهنامه گزارش





نوع مطلب :
برچسب ها : فرهنگ،
لینک های مرتبط :


ریچارد فرای، ایران‌شناس آمریکایی چندی پیش فوت کرد و بر اساس وصیت وی، مساله تدفین او در ایران مطرح شد. وصیت فرای واکنش­های زیادی را در پی داشت که البته هنوز هم ادامه دارد. ابتدا چند‌تن از نمایندگان مجلس هشدار دادند که دفن فرای موجب نارضایتی مردم خواهد شد. عده‌ای نیز در بیانیه‌ای اعلام کردند که در صورت دفن وی در اصفهان با جسد وی چه‌ها که نخواهند کرد. در این میان عده‌ای به حمایت از دفن فرای برخاستند. یکی از فقهای نظام اظهار کرد که فرای شفاها او را وصی خود برای دفن جنازه‌اش در اصفهان قرار‌داده و او پس از مرگ فرای نظر رهبری را جویا شده است. پس از آن نیز وزیر ارشاد این موضوع را به‌عهده دولت ندانسته و اظهار کرده که وصیت فرای با دولت نیست .اخیرا هم رییس شورای اسلامی شهر آران و بیدگل پیشنهاد داده بود به جای اصفهان، فرای در آن شهر دفن شود و.....

 حالا در این میان آن چیز که به نظر می‌آید این موضوع است که آیا مرگ و وصیت فرای برای ما مسئله است یا اینکه ما دنبال مسئله‌سازی هستیم؟ به این موضوع هم کاری نداریم که فرای باید دفن شود یا نشود. اصلا فرض بگیریم به جای فرای یک انسان دیگر از جنس آمریکایی و البته دارای خدمات زیاد به ایران و ایرانی این وصیت را کرده بود؛ باز چه می‌شد؟ باز هم قرار بود جسدش بر روی زمین بماند. به‌نظر می‌رسد آن چیز که در این مسئله‌سازی ما مبهم و تعریف‌نشده باقی مانده است‌، بستری ذهنی، سیاسی با پس‌زمینه فرهنگی و با رنگی از جنس تنفر و ترحم باشد. سال‌های طولانی قطع رابطه با آمریکا و تبلیغ جملات ضد‌استعماری و       ضد‌استثماری و هزاران مرگ بر آمریکا گفتن حالا در یک رویداد خلاصه شد. اصلا قرار است این احساسات در هر رویداد این‌چنینی یا هر موضوعی که جنس آمریکایی داشته باشد و یا پای یک آمریکایی در میان باشد رخ دهد. به تعبیری می‌توان گفت این مقوله جزء هویت سیاسی ما شده است. مثل مقوله انرژی      هسته‌ای. این هم بستری از هویت سیاسی یک ملت است که خواه ناخواه تعصبات فرهنگی ما را هم تحریک می‌کند. البته ما به این موضوع کاری نداریم که فرای باید در ایران دفن شود یا نه، و یا اینکه از جناح خاصی حمایت شود. حکایت بر سر یک‌سو‌گیری از جنس ملی است. به واقع هنوز رابطه ما با ابرقدرتی چون آمریکا حل و فصل نشده است که ما بخواهیم یا نخواهیم شهروند آمریکایی را حالا به  هر‌عنوانی با پیشوند ایرانی در ذهن تاریخی یک ملت جا دهیم. اینجاست که به این سوال پاسخ داده می‌شود که مرگ و وصیت فرای مسئله نیست، مسئله‌سازی هم نیست‌. بلکه موضوعی حل ناشده و یک معادله فرهنگی است. در جواب آنانی که مخالف دفن فرای در اصفهان هستند باید گفت: مخالفت شما کاملا اصولی است. اصلا شما درست می‌گویید. ولی‌ چرا یک مرده را دستاویزی برای پیش‌کشیدن مسائل سیاست خارجی و انگ‌زدن به دولت می‌کنید؟ فرای در دولت قبل مورد تقدیر احمدی‌نژاد قرار گرفته بود، آن زمان جاسوس هم نبود. یک ایران‌دوست و ایران‌شناش بود. این موضوع ربطی به مناسبات سیاسی دولت یازدهم با آمریکا ندارد. جنگ بر سر این مسئله فقط تصویر زشتی از ایران و ایرانی را در دید جهانیان به‌جا می‌گذارد. چرا باید ما را با   تکفیری‌های افراطی سوریه مقایسه کنند؟ اندکی از مواضع سیاسی کوتاه آمدن بهتر است یا برچسب افراطی و لاغیر را خوردن. چرا باید عکس‌های اعتراضی شما را با عکس‌های نبش قبر یک کشیش که توسط تکفیری‌های افراطی در سوریه صورت گرفته است در شبکه‌های اجتماعی مقایسه کنند. اصلا در نظر بگیرید این آمریکایی ایران‌شناس مهمان ماست. اندکی    صلح‌دوست باشید و مهمان‌نواز و با یک جنازه دعوای سیاسی نکنید.

اما چند جمله‌ای صحبت با موافقان دفن فرای هم بد نیست؛ صلح‌دوست بودن خیلی خوب است. آن هم اگر در‌‌ راستای تعمیر یک رابطه باشد. ولی نباید این صلح‌دوستی به قیمت توهین به پایه‌های فرهنگی و سیاسی ما باشد. اصلا تیتر اول کردن مرگ فرای و خود را به آب و آتش زدن برای انجام وصیت وی و فحش و ناسزا به هموطنانی که آنها هم دلایل خاص خود را برای مخالفت با این وصیت دارند از سیاه‌پوشی برای دشمن کم نیست. با این حال باید این تفکر که ما پاک هستیم و مطهر و هر که غیرمسلمان نجس، از ذهن‌ها برود. اصلا لازم است کمی در باورهای فرهنگی و سیاسی ما صافی گذاشته شود.

ماجرای دفن فرای فقط یک گوشه از خواستن و نخواستن بر سر هویت سیاسی و فرهنگی ریشه کرده‌ در اذهان ما بود. اینکه عده‌ای از این موضوع حمایت کردند نه به منزله غرب‌زدگی و سرسپردگی است. همچنین مخالفت عده‌ای دیگر هم به‌منزله شتابزدگی در تعصاب سیاسی نیست. هر دسته دلایلی دارند و البته هر‌کدام زیاده‌روی کردند. خدا آقای فرای را هم رحمت کند. ولی خب حتما ایشان در زمان حیاتش آن‌قدر مورد لطف ایرانی‌ها قرار گرفته است که همچنین وصیتی می‌کند. وگرنه به مشتی خاکستر از جنازه‌اش که در زاینده‌رود ریخته شود کفایت می‌کرد.

ما معتقدیم ایشان نه کافر بودند و نه نجس، هر کجا دفن شوند حتی اگر در آمریکا! مهم این است که ریچارد فرای یک ایران‌شناس بود. حتی اگر در آمریکا هم دفن شود باز سرافرازی برای تاریخ و تمدن ماست. باشد که از این پس آرامش سیاسی کشور را با این بحث‌ها و دعواها به هم نزنیم.

* این مطلب در ماهنامه گزارش به چاپ رسیده است.





نوع مطلب :
برچسب ها : سیاست داخلی، سیاست خارجی، فرهنگ،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 2 )    1   2