تبلیغات
پس از آتش بس - یک داستان واقعی
 
درباره وبلاگ


پس از آتش بس، وبلاگ صفیه رضایی؛
کارشناسی ارشد علوم سیاسی ، نویسنده و روزنامه نگار است.

مدیر وبلاگ : صفیه رضایی
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
پس از آتش بس
وَ نُرِیدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَی الَّذِینَ اسْتُضْعِفُوا فِی الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِینَ
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 8 اردیبهشت 1395 :: نویسنده : صفیه رضایی

ساعت ۱۵ و ۴۵ دقیقه روز 15 فرودین؛ اینجا روستای نوکجو است از توابع روتک شهرستان خاش؛ قرار است گردباد بیاید. دیشب باران شدیدی آمده بود. صبح هم طوفان بود و گردباد. هنوز حال و هوای تعطیلات عید نوروز در سر مردم و بچه های روستا است. با این حال اهالی اینجا از همه چیز و همه کس دورند. آنها در نقطه «صفر» زندگی می‌کنند؛ «صفر مرزی». این روستاها تابع بخش «روتک» هستند و «روتک» تابع شهرستان «خاش»؛ صدها کیلومتر دورتر از اولین جایی که کمترین امکانات را دارند.مدرسه دارد اما مدرسه ای که دیوار ندارد. با این حال بچه های روستا مثل عادت همیشگی، برای بازی و خوردن خوراکی راهی حیاط مدرسه می شوند. بی خبر از آنکه دیوار خشتی کنار مدرسه در اثر باران دیشب نم کشیده است. اگر توفان و گردباد بیاید که خدا می داند چه می شود؛ اما گردباد بی رحم تر از آن است که به دلهره واژگان این خطوط امان دهد. انگار قرار است که این دیوار خشتی فرو بریزد. انگار در هیاهوی دانش آموزان مدرسه نفس های مرگ به گوش می رسد. گویی قرار است سهم این مرگ دردناک از آن معلمی باشد که معنی واژه زندگی را برای 3 دانش آموز مدرسه اش تمام و کمال توضیح داده است. معلمی 28 ساله که با حقوق اندک 450 هزار تومان مفهوم زندگی را برای همسرش و دو دختر خردسالش به نمایش می گذاشت. این بار تقدیر بر آن شده بود که نمایش مرگ و زندگی در یک سکانس دردناک به پایان برسد. آن هم در نقطه صفر مرزی. جایی که قرار نیود دانش آموزان زیر دیوار خراب شده گرفتار شوند و این حمید رضا گنگوزهی، معلم ۲۸ ساله خاشی بود که به همراه عبدالرئوف شهنوازی، معلم دیگر مدرسه با فرو ریختن دیوار خشتی و هیاهوی باد بجنگند تا دانش آموزان زیر خلوارها خاک این دیوار مدفون نشوند. بازی کودکانه بچه های مدرسه زیر این دیوار خشتی قرار نبود به درازا بکشد؛چرا که هر دو معلم بچه ها را صدا می کردند تا از کنار دیوار خشتی نم کشیده فاصله بگیرند. اما هیاهوی باد صدای معلمان را به گوش دانش آموزان نمی رساند. تقدیر چنان با بی حیایی نفس باد را به سوی نفس معلمان ترجیح داده بود که مجبور شدند هر دو معلم خود را به دیوار خشتی برسانند تا دانش آموزان را از مرگ حتمی نجات دهند. قرار بود هر دو معلم بچه ها را از زیر دیوار بیرون بکشند و بعد از آن دیوار بر سر حمیدرضا خراب شود و پای چپ عبدالرئوف بشکند. قرا نبود که حمیدرضا 28 ساله زنده بماند. هر چند عبدالرئوف ، با پای آسیب دیده حمیدرضا را از زیر آوار بیرون کشید و سوار ماشین خودش کرد و تا می‌توانست پای سالم را روی گاز فشار داد تا بلکه به درمانگاه برسند؛ هر چند بچه‌های سپاه و نیروی انتظامی، راه را برایشان باز کردند تا با سرعت بروند.اما تقدیر حمیدرضا ورق دیگری خورد. 2ساعت طول کشید تا به آمبولانس رسیدند. اما خیلی دیر شده بود. حمیدرضا به بیمارستان نرسید. شاید اگر می‌شد همان زمان حادثه تماس گرفت، حمیدرضا زنده می‌ماند اما اینجا صفر مرزی است. تلفن همراه آنتن نمی‌دهد. منطقه محروم است. حتی یک آمبولانس هم وجود ندارد. حمیدرضا، معلم خاشی که در یک چشم بر هم زدن در جلوی چشم همکارش عبدالرئوف و در اضطراب دانش آموزانش چشم فرو بست حالا معلم فداکاری است که فرسنگ ها دورتر و حتی از خیابان های لوکس پاییتخت به حال او افسوس می خورند. معلمی که وزش باد شدید و گردباد و دیوار نم کشیده خشتی قاتلش شد. دست تقدیر بود که «معلم فداکار» امروز و «معلم خرید خدمتی» دیروز، که ضمن خدمت استخدام شده و در این 7 ماه هم مزه حقوقش را نچشیده بود ، طعم مرگ را در جوانی بچشد. تنها شانسی که داشت این بود که بیمه بود. حالا همسر 25 ساله حمیدرضا مانده و 2 یادگارش؛ «یسنا» و «عسل». یسنایی که بیماری قلبی دارد. حالا اگر عبدالرئوف صدبار هم حادثه آن دیوار خشتی و نجات از مرگ حتمی دانش آموزان را بگوید از هزاران کیلومتر آن طرف تر از صفر مرزی نیز گوش هایی وجود دارد که صدایش را بشنوند. هر چند آن زمان باد نگذاشت تا صدای او و حمیدرضا را دانش آموزان زیر دیوار خشتی بشنوند.

 اما عبدالرئوف ناگزیر از دیوار خشتی می ترسد؛ از گردباد می ترسد؛ از 15 فروردین می ترسد و از هیاهوی باد در منطقه محروم می ترسد. چون دیگر حمیدرضایی نیست که تکیه گاهی برای دانش آموزان شود و سینه در برابر دیوارهای خشتی نم کشیده سپر کند. بعد از مرگ حمیدرضای فداکار، سیل توئیت ها و پیام ها در فضای مجازی سرازیر شد. 20:30 هم خبر حادثه را با تصویر حمیدرضا گنگوزهی و موسیقی پس‌زمینه غمناک پخش کرد.رسانه ها نوشتند که دو معلم یکی جانش و آن یکی پایش را زیر دیوار خشتی جا گذاشتند. مسئولین نیز از ابزار احساسات نسبت به حمیدرضای فداکار جا نماندند. یکی گفت رستم خاش و یکی دیگر سخن از ساختن مستند و فیلم از زندگی حمیدرضا گفت. یکی گفت که باید میدانی در سیستان و بلوچستان به یاد او و فداکاری اش نامگذاری شود. یکی هم سخن از تجلیل از جایگاهش در کتاب های درسی گفت. البته داستان غمناک حمیدرضا، معلم فداکار را می شود سوزناک تر بیان کرد. اما باید بدانیم که آنچه از جلوی چشم آدم تکان نمی‌خورد، واقعیت‌های تلخ دیگری است. اینکه دیوارهای خشت و گلی مدرسه‌هایی در نقاط صفر مرزی هنوز در کمین زنگ‌های تفریح هستند. اینکه آمبولانس‌ها و امکانات اولیه‌ای باید باشد که نیست. اینکه اپراتور تلفن همراه با جوایز رنگارنگ و پیامک‌های گاه و بیگاه وجود دارد و سهم مردم مناطق صفر مرزی از این همه درآمد و جایزه، یک آنتن ضعیف و ناقابل برای مواقع ضروری نیست. اینکه یک معلم جوان که امروز در اوج جوانی زیر خروارها خاک خوابیده است و سه نفر را برای همیشه منتظر گذاشت تا پدر و مادرهایی، داغدار نشوند؛ قرار بود فقط ماهی 450 هزار تومان حقوق بگیرد! دو واقعیت چشم‌به‌راه کوچک نیز باقی است: «یسنا» و «عسل». و چه کسی می تواند به بی اعتنایی، این جمله را برای دانش آموزان حمیدرضا سرمشق کند که «گردباد شد، دیوار ریخت، آن مرد زیر آوار ماند، آن مرد تمام شد».

فداکاران را فراموش نکنیم

شاید عده ای در این میان بگویند معلمان فداکار در این سرزمین زیاد داریم و کم نیستند معلمانی که جان خود را برای حفظ جان دانش آموزانشان به خطر انداختند. مانند حسین امیدزاده که روز ٢٨ تیر سال ٩١ جانش را از دست داد. او که در مدرسه ای در استان گیلان در مقطع سوم دبستان تدریس می کرد، در یک حادثه آتش سوزی در مدرسه محل خدمتش، جان چند دانش آموز را نجات داد و خودش از ناحیه سر، صورت و گردن دچار سوختگی شدید شد. ساعت ۱۱ صبح روز ۱۸ بهمن ۷۶، در مدرسه روستای «بیجارسر» در شفت، بر اثر وزش باد شدید، بخاری کلاس دوم آتش گرفت و منجر به آتش سوزی کلاس شد. امیدزاده بچه ها را یکی یکی بیرون آورد. پس از آن به دلیل بسته شدن در، به سختی توانست خودش از کلاس بیرون بیاید. امیدزاده در جریان این حادثه به شدت مجروح شد. میزان جراحات وارده به حدی بود که ۱۷ مرتبه تحت عمل جراحی قرار گرفت. امیدزاده سرانجام ۱۵ سال پس از واقعه آتش سوزی در سن ۵۸سالگی در اثر عوارض و عواقب ناشی از سوختگی، در بیمارستانی در شهرستان فومن درگذشت. کاظم صفرزاده یکی دیگر از این معلمان بود. او شب دوشنبه ٢٨ مهر سال ٩٣ درحالی که نگران از جراحت پای دانش آموزش بود، این دانش آموز را سوار خودروی خود کرد و برای رساندن او به بیمارستان خرم آباد راهی جاده سیل گرفته شد اما از روی پل شورآب به دلیل بالاآمدن آب سقوط کرد. در این حادثه علاوه بر معلم فداکار، سه دانش آموز نیز جان باختند. در حادثه ای دیگر که اردیبهشت سال ٨٩ به وقوع پیوست، معلم فداکار به خاطر نجات جان دختر دانش آموز به کام مرگی تلخ فرو رفت. وقتی ٨٠ دانش آموز به اردوی تفریحی در سد کارده اطراف شهر مشهد رفته بودند، یکی از آنان به داخل رودخانه سقوط کرد و سناریوی تلخی را رقم زد. روز پنجشنبه ١٦ اردیبهشت آن سال ٨٠ دختر دانش آموز یک مدرسه در مشهد همراه معلمان خود برای اردوی تفریحی به سد کارده در اطراف مشهد رفتند و همه از تماشای طبیعت زیبا لذت می بردند غافل از اینکه حادثه ای شوم در انتظارشان است. دانش آموزان در کنار معلمانشان ناهار اردو را خوردند و در کنار سد مشغول قدم زدن بودند که ناگهان یکی از دختربچه ها به داخل رودخانه سقوط کرد. دانش آموزان با دیدن صحنه سقوط هم کلاسی خود جیغ می کشیدند و از معلمان خود کمک می خواستند. همه وحشت زده بودند و دوستشان را داخل آب می دیدند که در حال جدال با مرگ بود. لحظات دلهره آوری برای دانش آموزان و معلمان بود تا اینکه دو نفر از آموزگاران به داخل رودخانه پریدند و به کمک دانش آموزی که در حال غرق شدن بود، رفتند. آنها به سختی دخترک را از آب بیرون کشیدند اما خود گرفتار امواج سیل آسا شدند. اهالی محل نیز با دیدن این صحنه به داخل آب پریدند تا دانش آموز و دو معلم را نجات دهند. یکی از معلمان دختربچه را نجات داد اما خودش به کام مرگ فرو رفت. وقتی دانش آموز و یکی از آموزگاران وحشت زده از مرگ نجات یافتند، ناباورانه به جست وجوی معلم دیگر پرداختند اما اثری از این آموزگار فداکار نبود. این زن ٢٤ساله به علت خفگی در آب جان سپرده بود و سرانجام جسدش پیدا شد. نظیر این رشادت ها در میان معلمان ایرانی بسیار است. کمتر کسی است که «محمدعلی محمدیان با تراشیدن موی سر برای همدردی با دانش آموز بیمارش»،  «عبدالمحمد شعرانی با معرفی مدرسه کالو به جهان»، «ثریا مطهرنیا با پیگیری مداوای 15 دانش آموز»، «علی بهاری با اهدای نیمی از کبد به دانش آموز بیمارش»، «مرتضی اصغری با 5 سال آموزش متوالی به دانش آموز بیمارش در منزل»، «محمدعلی احمدی با اهدای اعضای فرزندش به 5 بیمار» ، «احسان موسوی با پیگیری مداوای دانش آموزش که قادر به حرکت نبود» و هزاران معلم دیگر را نشناسد. اما نباید تب تحسین ایثار و رشادت این معلمان و به ویژه حمیدرضای فداکار در همین چند جمله مسئولین تمام شود. نباید هم اینگونه در جامعه القا شود که فداکاری جزو ذات و وظیفه معلمان است. متاسفانه وقتی عده ای قلم نقد را به دست می گیرند هر آنچه افترا  است بر دامنه فداکاری می بندند. آنجایی که کار حرفه ای معلمی را با فداکاری قیاس می کنند و سطح سواد دانش آموزان را ناشی از کم کاری معلمان تلقی می کنند. آنجایی که می ترسند فرهنگ ایثار و فداکاری گسترده شود و مدام سخن از باورهای تکرار شده ای می گویند که معلمان سعی دارند در آنها از همدیگر پیشی بگیرند. دریغ که چشم بر روی واقعیت بسته اند. حمیدرضا آن روز می توانست ایثار نکند و حالا زنده باشد کنار یسنا و عسلش. صدها معلم دیگر در این سرزمین می توانستند اکنون سالم و سلامت کنار خانواده های خود باشد. اما عشق به ذات انسان و بشریت در وجود چنین فداکارانی مثل حمیدرضا اجازه نمی دهد که فرو ریختن دیوار خشتی تمام آرزوهای سه دانش آموز را ویزان کند. از آن گذشته کسوت معلمی با خود روجیه مسئولینت پذیری به همراه دارد. روحیه ای بزرگ که انسانیت را بر همه واقعیات ارجح می داند و این است رمز ایثار حمیدرضای خاشی. او که در واژه واژه این خطوط آنچنان خوش نشسته است که افسوس قلم می شود که نامش را به اتمام برسانم. هر چند باید نام و یاد معلمانی همچون حمیدرضا را گرامی داشت. تا جایی که ممکن است باید عکس حمیدرضا دست به دست بچرخد تا زمانی که چرخ رونق  و توسعه در منطقه صفر مرزی به حرکت در آید. دانش آموزان  حمیدرضای فداکار باید مهندسان و پزشکان آینده خاش شوند تا پا و جان هیچ معلمی در زیر آوار محرومیت جا نماند. ناگفته نماند که فداکاری و ایثار یک حادثه نیست بلکه یک آرمان و باور است.

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : فقر،
لینک های مرتبط :


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.